الملا فتح الله الكاشاني

96

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

اليسع است كه متكفل پادشاه جبار شد كه بعد از آن انقياد او به او امر الهى او را به بهشت برد و نام پادشاه كنعان بود و خطى به اين مضمون نوشت و بوى داد و در مختار القصص آورده كه ذو الكفل اليسع است كه از الياس تكفل نمود كه بامر دين قيام نمايد بعد از مفارقت الياس از وى و بدين جهة بذو الكفل مسمى شد و صاحب تبيان و محيى السنه آورده‌اند كه بيكى از انبياى بنى اسرائيل وحى آمد كه من ميخواهم كه قبض روح تو كنم تو ملك خود را بر بنى اسرائيل عرض كن كه هر كه متكفل شود كه شب نماز گذارد و فتور و قصور در تهجد او پيدا نشود و در روز روزه دارد و در هيچ روزى افطار نكند و در ميان مردمان به حق حكم كند و خشم نگيرد و در همهء كارها تانى و ثبات قدم ورزد پادشاهى خود بر او تفويض كن چون آن پيغمبر اينسخن را بر بنى اسرائيل ظاهر كرد جوانى از ميان قوم برخواست و گفت انا المتكفل لهذا گفت بنشين و بار دوم و سيم كه اعادهء آن كرد همين او برميخاست آن پيغمبر ملك را بر او تسليم كرد و او بوعدهء خود وفا نمود خلعت پيغمبرى يافت و حق سبحانه او را ذو الكفل لقينهاد و كظم غيظ و تثبت و تانى او بر وجهى بود كه روزى شيطان بيامد تا شيطان او را بخشم آورد و در ثبوت و رسوخ او رخنه افكند در سراى او بشدت تمام بكوفت ذو الكفل گفت چه كسى گفت مردىام و بحاجتى آمده‌ام يكى را بفرستاد تا ببيند كه چه كار دارد گفت تو را نمىخواهم برو تا كسى ديگر بفرستد چون مردى ديگر بيامد همان گفت كه با مرد اول گفته بود ذو الكفل از سرا بيرون آمد و گفت كه را ميخواهى كه به مهم تو قيام نمايد گفت تو را پس دست وى را بگرفت و او را ببازار آورد و در همهء بازارها بگردانيد پس او را بگذاشت و ناپديد شد ذو الكفل بازگشت با سكينه و وقار و به خانه آمد و هيچ اثر غيظى در او پديد نيامد و اين روايت اعمش از منهال بن عمر و نقل كرده و منهال از عبد اللَّه بن حارث و وى از پيغمبر ( ص ) و از مجاهد نقلست كه چون اليسع بكبر سن رسيد انديشه كرد كه آيا كه لياقت خلافت من داشته باشد پس همهء امت خود را جمع كرد و در ميان ايشان بر خواست و گفت بدانيد كه اجل من نزديكشده كيست از شما كه مرا تكفل كند بسه خصلت تا او را خليفهء خود كنم يكى آنكه بروز روزه باشد دوم آنكه بشب نماز كند سوم در كارها خشم نگيرد مردى حقير مجهول الاسم برخواست و گفت من متكفل آنم و كسى ديگر متكفل آن نشد روز دويم برخواست هيچكس ديگر متقبل نشد روز سيم نيز بر همين منوال پس اليسع او را خليفهء خود گردانيد و بعد از فوت او بامر خلافت قيام مينمود و انسه خصال را شعار و دثار خود ساخته همه شب بتهجد اشتغال داشت و روز به روزه بود و جميع اوقات روز در ميان مردم حكم مىفرمود غير از يك ساعت چاشت كه بقيلوله مشغول ميشد شيطان باتباع خود گفت عليكم بفلان بر شما باد كه ظفر بيابيد به اين كس گفتند ما را هيچ راهى بر او نيست گفت من چارهء كار او بسازم پس در وقتى كه ذو الكفل ميخواست كه بقيلوله مشغول شود به صورت پيرى برآمده