الملا فتح الله الكاشاني

379

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

المؤمنين ( ع ) گفت نماز عصر نزد رسول خدا ( ص ) رفتم رسول استغفار و تسبيح ميكرد و مرا گفت اى على آماده باش كه امشب اهل ترا خواهند آورد من رفتم و خانه را جاروب كردم و چوبى برگرفتم تا به ديوار بند كردم تا جامه بر او افكند و پوست گوسفند بيفكندم و بالشى از ليف بنهادم و آنچه خريده بودند از جهاز فاطمه بخانهء من نقلكردند پس دختران عبد المطلب و زوجات حضرت رسالت پناه ( ص ) با زنان مهاجر و انصار بفرمودهء رسول ( ص ) فاطمه را آراسته و پيراسته چادرى بر سر او افكندند و تكبير و تحميد گويان و رجز خوانان او را از خانه بيرون آوردند و متوجه خانهء امير المؤمنين ( ع ) شدند و هفتاد حور به گرد او درآمدند و ميگفتند ( لا إله الا اللَّه ما اكرم محمد او اهل بيته على اللَّه ) چه گراميند محمد و اهل بيت او بر خداى تعالى جابر عبد اللَّه روايت كند كه رسول ( ص ) بفرمود كه استر شهبار را كه دلدل نام داشت زين كردند و فاطمه را بر آن سوار كردند و سلمان را فرمود تا عنان او را گرفت و رسول با مردان اهل بيت مانند حمزه و عقيل و جعفر و غير ايشان سلاح بسته پيش پيش مىرفتند و در مناقب از ابن عباس نقل است كه جبرئيل با هفتاد هزار فرشته با ايشان بود و ميكائيل با هفتاد هزار فرشته تسبيح و تهليل ميكردند و در كشف الغمه نقلكرده كه جبرئيل لجام دلدل داشت و اسرافيل ركاب و ميكائيل پاردم آن تا خواتون دو جهان فاطمه زهرا بر بالاى آن بآسايش باشد و زنان رجز گويان در عقب ميرفتند و اول كسى كه از ايشان رجز خواند ام سلمه بود كه ميگفت ( سرن بعون اللَّه جاراتى و اشكرنه فى كل حالاتى و اذكرن ما انعم رب العلى من كشف مكروب و آفاتى فقد هدانا بعد كفر و قد انعثنا رب السموات و سرن مع خير النساء الورى تفديك عماتى و خالاتى يا بنت من فضله ذو العلى بالوحى منه و الرسالاة ) ام سلمه اين بيتها ميخواند و زنان بيت اول بازميگفتند رسول ( ص ) چون اين بشنيد دل خوش شد و خداى را شكر كرد و دعاى خير در شان ايشان بتقديم رسانيد بعد از آن عايشه پيش آمد و رجزها ميگفت چون عايشه خاموش شد حفصه آغاز تكبير كرد و زنان با وى تكبير كردند و چون بدر سراى امير المؤمنين رسيدند مردمان برگشتند غير از حضرت رسالت ( ص ) و زنان باندرون رفتند و اشعار ميخواندند و رسول خدا در خانه رفت و على در مسجد بود كس بطلب او فرستاد وى نزد رسول آمد سر در پيش افكنده از فرط حيا رسول او را نزد خود بنشاند و ام ايمن را طلبيد و گفت برو و فاطمه را بياور ام ايمن نزد فاطمه آمد و گفت اجيبى رسول اللَّه رسول خدا را اجابت كن فاطمه گفت كه نزد رسول است گفت على فاطمه گفت وا حياياه چگونه نزد رسول روم ام ايمن گفت تن و جان من فداى تو باد وى از تو بيگانه نيست بلكه شوهر تو و پسر عم تو و نزديكترين مردمانست به تو در حسب و نسب پس دست او را بگرفت و او شرم زده ميرفت تا نزد رسول چون رسول ( ص ) او را بديد او بگريست رسول او را بر ران راست خود نشانيد و دربرگرفت و گفت اى جان پدر