الملا فتح الله الكاشاني
163
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
مشغول شدند و بعد از مدت متمادى شيطان به صورت عجوزه صالحه برآمده و زنان را دلالت كرد بر آنكه در وقت غيبت شوهران بسحق اشتغال كنند و ديگر باره به شكل پير زاهد بر ايشان ظاهر گشت و مردان را بوقت دورى از زنان خود بر اتيان بهايم داشت و چون اين عمل قبيح در ميان ايشان پديد آمد حقتعالى حنظلة بن صفوان را با قحافه بن صفوان پيغمبرى بر ايشان فرستاد به دو نگرويدند آب چاه ايشان به زمين فرو رفت و بعد از وعده ايمان آن پيغمبر دعا فرمود آب باز آمد ديگر باره آغاز نافرمانى كردند و تكذيب او نمودند حقتعالى به آن پيغمبر اخبار فرمود كه بعد از هفت سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعة عذاب بر ايشان خواهم فرستاد ايشان قصر مشيد را بنا كردند بخشتهاى زر و نقره و بيواقيت و جواهر مرصع گردانيدند و بعد از انقضاى زمان مهلت رجوع بدان قصر كرده درها فرو بستند جبرئيل فرود آمد و ايشان را با كوشك به زمين فرو برد و اكنون چاه ايشان مانده است و دود سياه منتن از آنجا بيرون ميآيد و در آن نواحى نالهء هلاك شدگان ميشنوند * ( أَ فَلَمْ يَسِيرُوا ) * آيا نرفتند كفار مكه و سير نكردند * ( فِي الأَرْضِ ) * در زمين يمن و شام اين چيست مر ايشان را كه مسافرت نمايند بآنموضع تا مصارع هلاك شدگان را ببينند و به آن عبرت گيرند و ايشان را اگر چه قبل از اين به آنجا گذار ميكردند اما به نظر اعتبار در او نگاه نميكردند پس حق سبحانه ميفرمايد كه بايد قوم تو اى محمد ( ص ) بآنمصارع اهل استيصال سير كنند و به نظر عبرت در آن نگرند و در آن باب تامل نموده از طريق ايشان كه كفر و شركست بر كردند تا به آن عذاب گرفتار نگردند چنان كه ميفرمايد كه * ( فَتَكُونَ لَهُمْ ) * پس باشد مر ايشان را * ( قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها ) * دلهايى كه تعقل كنند به آن چيزى را كه سبب استبصار و مؤدى باعتبار باشد به آن چيزى كه واجبست تعقل كردن آن از توحيد بسبب استبصار و استدلال و اعتبارات بحالات امم سالفه و وقايع ايشان * ( أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ ) * يا باشد ايشان را گوشهايى كه بشنوند * ( بِها ) * به آن گوش آنچه واجبست استماع آن از وحى و تذكير بحالات آنان كه آثار ايشان را مشاهده كردهاند از اهل استيصال * ( فَإِنَّها ) * پس قصه و شان اينست كه * ( لا تَعْمَى الأَبْصارُ ) * كور و نابينا نيست ديده هاى ظاهر ايشان و گويند ضمير فانها مبهم است و ابصار مفسرانست و ضمير اعمى راجع است به آن و اسم ظاهر قايم مقام آن و تقدير اينكه ان الأبصار لا تعمى يعنى بدرستى كه چشمهاى سر ايشان نابينا نيست و در مشاعر ايشان خللى نه چه همهء چيزها را چنان كه ميبايد مىبينند * ( وَلكِنْ تَعْمَى ) * و ليكن نابينا است از مشاهدهء اعتبار * ( الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ ) * آن