الملا فتح الله الكاشاني
137
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
هاء ضمير است باعادهء جار يعنى هر وقت كه اراده كند به آنكه بيرون آيند از غم و الم آن آتش كه ايشان را بى طاقت گردانيد باشد * ( أُعِيدُوا ) * بازگردانيده شوند به آن مقمعها و گرزها * ( فِيها ) * در آن آتش يعنى چون بكنار دوزخ رسند و بخروج نزديك شوند زبانيه گرزهايى كه در دست داشته باشند بزنند به ايشان و بازگردانند آنها را بدركات چه اعاده نميباشد مگر بعد از خروج از حسن مرويست كه زبانهء آتش بر ايشان خورد و ايشان را بر بالاى دوزخ اندازد و زبانيه بمقامع ايشان را باز بته دوزخ اندازد و بعد از هفتاد خريف بته دوزخ رسند و باز زبانه ايشان را ببالااند از دو زبانيه ايشان را بمقامع بقعر دوزخ افكنند و بر همين منوال معذب باشند و گويند بايشان كه * ( وَذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ ) * پس بچشيد عذاب آتش سوزان را كه در نهايت احراق است بر سبيل دوام و در حديث آمده كه لو وضعت مقمعة منها فى الارض فاجتمع عليها الثقلان ما اقلوها اگر گرزى از آن گرزها در زمين دنيا نهند و همهء آدميان و پريان بر آن جمع شوند و خواهند كه آن را بردارند برنتوانند داشت راوى اينحديث ابى سعيد خدرى است و عذاب موصوف براى يكى از آن خصمين باشد كه كافرند پس در حق خصم ديگر كه اهل ايماناند ميفرمايد كه * ( إِنَّ اللَّه ) * بتحقيق كه خداى * ( يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا ) * داخل گرداند آنان را كه گرويدهاند به خدا و رسول * ( وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ ) * و كردند عملهاى شايسته * ( جَنَّاتٍ تَجْرِي ) * در بوستانهايى كه ميرود * ( مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ ) * از زير آنها اشجار يا مساكن و قصور آن جويهاى آب تغيير اسلوب در اين آيه نسبت بآيهء سابقه كه دربارهء كفار است و اسناد ادخال به خدا و تاكيد آن به آن بجهة احماد حال ايمانست و تعظيمشان ايشان * ( يُحَلَّوْنَ فِيها ) * آراسته گردانيده و زيور و پيراسته بسته شوند در آن بهشتها * ( مِنْ أَساوِرَ ) * از دستونها اين صفت مفعول مطلق محذوف است اى تحلية حاصلا من اساور و آن جمع اسوره است كه جمع سوار و قوله * ( مِنْ ذَهَبٍ ) * بيان جنس اساور است يعنى از دستورانها كه از طلا باشد * ( وَلُؤْلُؤاً ) * عطف است بر اساور نه بر ذهب زيرا كه معهود نيست كه سوار از لؤلو باشد مگر در صورتى كه مراد اساور مرصعه باشد يعنى زيور بسته شوند از مرواريد يا دستوانها از طلا كه مرواريد در آن نشانده باشند و عاصم لؤلؤ بنصب ميخواند معطوف بر محل من اساور يا باضمار فعل اى و يؤتون لؤلؤ يعنى داده شوند مرواريد تابان را و خود را محلى و مزين گرداند * ( وَلِباسُهُمْ فِيها ) * و جامهء كه پوشند ايشان در بهشت * ( حَرِيرٌ ) * ابريشم خالص است تغيير اسلوب كلام بجهة دلالتست بر آنكه حرير ثياب معتاد ايشانست و يا بجهة محافظة هيئة فواصل و در حديث