الملا فتح الله الكاشاني

25

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

درمهاى خود را بشمرد هفده عدد بود و گويند بيست و دو يا بيست عدد هر برادرى دو عدد برداشتند و يا چهل درهم و گفتند كه كمتر از ده درهم بود از ابو عبد اللَّه ( ع ) مرويست كه هيجده درهم بود و در وسيط آورده كه يهودا هيچ نگرفت القصه مالك يوسف را بخريد * ( وَكانُوا ) * و بودند برادران * ( فِيه ) * در يوسف * ( مِنَ الزَّاهِدِينَ ) * از بىرغبتان از آن درهم از غايت قلت و يا نميخواستند كه يوسف با ايشان باشد و يا كاروانيان در خريدن او بىرغبت بودند به جهت گريختن و نافرمانى و در خبر آمده كه روزى يوسف در آينه نگاه كرده جمال خود را بديد از آن تعجب كرده و با خود گفت اگر من بنده بودمى بهاى من از عدو حصر متجاوز بودى پس حقتعالى بر سبيل امتحان ثمن بخس را به او نمود ابو حمزه ثمالى در تفسير خود آورده كه چون مالك يوسف را بخريد در جميع سفر انواع خير به او ميرسيد تا آنكه در مصر او را بفروخت آن خير و بركت از او مفقود شد او بدانست كه از بركات يوسف بوده پس نزد او آمد و گفت من انت تو چه كسى گفت انا بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم مالك او را در بر گرفت و بسيار بگريست و مالك مردى عاقر بود هرگز او را فرزندى نميشد از يوسف التماس كرد كه دعا كند تا حقتعالى او را فرزندى دهد يوسف دعا كرد حقتعالى دوازده پسر به او داد هر بطنى دو پسر القصه بعد از آنكه مالك يوسف را بخريد بياران خود گفت كه غل و زنجير حاضر كنيد چون يوسف را چشم بر غل و زنجير افتاد فغان بر داشت مالك گفت اى غلام اضطراب مكن كه بندگان گريزپاى را از ذل غل و تشويش زنجير چاره نيست يوسف فرمود كه من نه از غل و زنجير بفغان آمده‌ام بلكه از آن حال ياد كردم كه ملك تعالى زبانيه دوزخ را فرمايد كه بگيريد اين بنده عاصى را و غل بر گردن او نهيد كه گردن از طوق خدمت ما پيچيده است پايش در زنجير كشيد كه قدم از دايرهء فرمان ما بيرون نهاده است مالك از گفتار او متحير شد آهسته به دو گفت اى غلام من ترا در نظر خواجگان تو بند ميكنم دل خوشدار كه چون ايشان بروند و از اين منزل كوچ كنم بند از پاى و غل از گردن تو بردارم پس در حضور برادران ز آهن بند بر سيمش نهادند به گردن طوق تسليمش نهادند پلاس كهنه اش پوشانيدند و انواع تهديد و وعيدش شنوانيدند و فرزندان يعقوب خاطر جمع كرده روى بكنعان نهادند يوسف ديگر باره گريه آغاز كرد مالك گفت اى غلام چرا مىگريى و اضطراب مىنمايى و در صبر و سكون بر خود نميگشايى گفت اى مالك تحمل فراق ندارم مرا دستورى ده تا بروم و فروشندگان خود را ببينم و ايشان را وداع كنم مالك گفت اى غلام من از ايشان اثر مهر و محبتى نسبت به تو نديدم و جز تفرقه و وحشت از تو چيزى ديگر از ايشان در نيافتم تو چه رغبت بديشان مىكنى گفت اگر ايشان را از من تفرقست مرا بديشان رغبت است و اگر ايشان مرا دوست نميدارند من ايشان