الملا فتح الله الكاشاني

23

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

آورده‌اند كه جبرئيل در چاه تا مدت سه روز رفيق يوسف بود و در تسلى او ميكوشيد و او را بر صبر امر ميفرمود و انواع مژدها به او ميرسانيد و چون خواست كه از او مفارقت كند يوسف از وحشت و بيكسى خود بناليد جبرئيل فرمود كه يوسف ايندعا بخوان تا از زندان اين چاه خلاصى يا بى يا صريخ المستصرخين يا غوث المستغيثين يا مفرج كرب المكروبين قد ترى مكانى و تعرف حالى و لا يخفى عليك شيء من امرى و در بعضى از روايات آمده كه در اين سه روز هفتاد فرشته بگرد او در آمد انيس او بودند و در روز آخر جبرئيل بيامد و از براى خلاصى او از چاه اين دعا تعليم وى كرد يا صانع كل مصنوع و يا جابر كل كسير و يا حاضر كل ملاء و يا شاهد كل نجوى و يا قريبا غير بعيد و يا مونس كل وحيد و يا غالبا غير مغلوب و يا حيا لا يموت و يا محيى الموتى لا إله الا انت اللهم انى اسالك بان لك الحمد لا إله الا انت بديع السماوات و الارض ذو الجلال و الاكرام ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى من امرى فرجا و مخرجا و ان ترزقنى من حيث احتسب و من حيث لا احتسب حقتعالى ببركت اين كلمات شريفه او را از حضيض چاه باوج جاه رسانيد و در كتاب شواهد النبوة از حسن بن محبوب روايت كرده كه حسن بن عماره گفت كه مسمع بن ابى سيار گفت كه صادق ع فرمود كه چون برادران يوسف را در چاه انداختند جبرئيل به او نازل شد و گفت اى پسر كه تو را در چاه انداخت فرمود برادران من به جهت حسد بردن بر منزلت و تقرب من نزد پدر جبرئيل گفت اگر مىخواهى از اين چاه بلا خلاصى يا بى اين كلمات بگو كه اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا إله الا انت تا آخر حقتعالى به جهت اين او را پادشاه مصر گردانيد و على بن ابراهيم روايت كرده كه يوسف در قعر چاه اين دعا كرده كه يا إله ابراهيم و اسحاق و يعقوب ارحم ضعفى و قلت حيلتى و صغرى روز چهارم نويد نجات از مهب لطف الهى بوزيد * ( وَجاءَتْ سَيَّارَةٌ ) * و آمدند كاروان نزديك آن چاه و ايشان جمعى بودند كه از مدين بمصر ميرفتند * ( فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ ) * پس فرستادند وارد خود را بسوى آن چاه و وارد كسيست كه آب كشيدن كاروان متعلق به او باشد و وارد ايشان مالك بن زعر خزاعى بود از اهل مدين بسر چاه آمد * ( فَأَدْلى دَلْوَه ) * پس فرو گذاشت در چاه دلو خود را وحى رسيد بيوسف كه در دلو نشين كه اين دلو براى تو در چاه آمد و يوسف در دلو نشست و در معالم گفته كه ديوارهاى چاه بر فراق يوسف بگريستند در انس المريد فرموده كه مالك در كشيدن دلو حيران بماند چه دلو را بغايت گران ديد بچاه فرو نگريست و آن ماه را در ميان چاه در دلو مشاهده كرد * ( قالَ ) * گفت بر وجه تعجب * ( يا بُشْرى ) * اى مژده و شادمانى بشارت را ندا كرد براى نفس خود و يا براى قوم خود گوييا گفته اى بشارت حاضر شو كه