الملا فتح الله الكاشاني
17
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
بود نگذارم كه كسى قصد كشتن تو كند پس او را در زير سايه حمايت خود گرفت و با برادران گفت كه دست تعدى در آستين توقف كشيد آخر نه با من عهد كردهايد كه قصد قتل يوسف نكنيد غضب ايشان تسكين يافت و از كشتن او در گذشتند * ( وَأَجْمَعُوا ) * و راى خود را محكم ساختند * ( أَنْ يَجْعَلُوه ) * به آنكه بيفكنند او را * ( فِي غَيابَتِ الْجُبِّ ) * در قعر چاه كه باصح اقوال بر سه فرسخى كنعان بود سر چاه تنگ و پائين آن گشاده و هفتاد گز عمق داشت و زياده نيز گفتهاند كه از طريق جاده دور افتاده بود و بدانكه جواب لما در آيه محذوفست اى فعلوا به ما فعلوا من الاذى يعنى چون يوسف را بردند و اتفاق كردند كه او را در چاه اندازند پس كردند به او آنچه كردند از انواع ايذاء به اين وجه كه او را بسر آن چاه كشيدند هر چند او دست در دامن يك يك ميزد فايده نميكرد گاهى حرمت بزرگى پدر و زمانى عجز خوردى خود را شفيع مىآورد سودى نداشت و هر چند از ابر ديده آب حسرت مىباريد از زمين همت برادران گياه وفا نميرست چندان كه نسيم آه از گلشن دلش ميدميد ولى در روضه شفقة ايشان غنچه مهر در نمى شگفت يوسف چون ديد كه از سر آن بيداد در نميگذرند و به نظر مرحمت در حال زار او نمينگرند فرمود كه مهلتم دهيد تا دو ركعت نماز بگذارم گفتند تو نماز گذاردن چه دانى گفت آخر پيغمبر زادهام و با پدر بسيار در محراب طاعت بپاى ايستادهام يهودا از برادران درخواست كرد تا يوسف را بگذاشتند و دست از گريبان او باز داشتند تا دو ركعت نماز گذارد و بعد از نماز روى به خاك نهاده ميگفت خدايا خود را به تو سپردم و زمام مهار خود را بقبضهء رضاى تو باز گذاشتم ما بندهايم و مصلحت ما رضاى تست خواهى ببخش و خواه بكش راى راى تست چون از مناجات فارغ شد برادران گفتند پيراهن بيرون كن گفت هيهات هيهات زنده را عورت پوش مىبايد و مرده را بىكفن نمىشايد پيراهن با من بگذاريد كه تا اگر بميرم بىكفن نباشم و اگر بزيم ستر عورتى داشته باشم گفتند چون برهنه باشى يازده ستاره و ماه و آفتاب تو را برهنه نگذارند و جامه در تو پوشانند يوسف مبالغه از حد گذرانيد گفتند البته پيراهن بايد بيرون كرد و غرض ايشان آن بود كه پيراهن را خون آلوده كرده پيش پدر برند و گويند او را گرگ از هم بدريد اينك پيراهن خون آلوده گواه حالست يوسف به دو دست گريبان گرفته بود و فرياد و زارى ميكرد ايشان به قوت دست وى دور كردند و پيراهن از سرش بر كشيدند و رسن بميان وى بسته بچاه فرو گذاشتند يوسف گفت اى برادران هر چه خواستيد از جور و جفاى بجا آورديد من شما را نصيحتى كنم بشنويد و از اين سخن بيرون مرويد گفتند چه نصيحة ميكنى گفت پدر را نيكو داريد و من بعد جانب او را فرو مگذاريد و چنان مسازيد كه او داند كه شما چه كردهايد اگر بداند بر شما خشم راند و دعاى بد كند و شما را عقوبت كند اگر شما را قوت