الملا فتح الله الكاشاني

15

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

يوسف كه پدر را گريان گريان ديد قطرات گلاب بر گلبرگ رخسار باريدن گرفت و دانهء مرواريد خوشاب بالماس مژه سفتن آغاز كرد بيت ژاله از نرگس فرو باريد و گل را آب داد و از تگرگ روح پرور مالش عناب داد و گفت اى پدر بزرگوار سبب گريه چيست و اين اضطراب تو براى چيست گفت اى نور ديده من از رفتن تو رايحهء اندوه عظيم بمشام دل من ميرسد نميدانم كه سرانجام كار بكجا خواهد كشيد بارى مرا فراموش مكن كه من پيوسته در خيال تو خواهم بود و دل در تنور سينه‌ام بسوداى وصال تو خواهد پخت پس يوسف ( ع ) دست پدر بزرگوار و روى خواهر را بوسيد و وداع كرد مىكند آن مه وداع دوستان خويش را تازه داغى مينهد مر سينه هاى ريش را پس يعقوب بار ديگر فرزندان را در باب محافظت يوسف مبالغهء بسيار فرمود برادران يوسف را بر دوش گرفته روى به راه آوردند يعقوب آواز داد كه من از اينجا به شهر باز نخواهم رفت تا شما باز آئيد و روبيل را گفت تو از همه بزرگترى يوسف را به تو ميسپارم زنهار از خيال او غافل نشوى و اعتماد بر ديگر برادران نكنى روبيل قبول كرد و رو به راه آورد اما چون قدمى چند دور شدند يعقوب آواز داد كه آهسته رويد كه حريف هجران دامن جان و گريبان دل گرفتند بتقاضاى جان تعجيل مينمايد ايشان ميرفتند و يعقوب ( ع ) بر اثر ايشان آهسته قدم ميزد و بهر قدمى نمى از ديده ميباريد و در هر دمى آهى سرد بر مىآورد آورده‌اند كه چون برادران قدمى چند برفتند و نزديك بود كه از نظر پدر غايب گردند يعقوب آهى زد و گفت اى فرزندان يوسف مرا باز داريد يك بار ديگرش به بينم و از بوستان جمالش ميوه وصال بچينم برادران باز گشتند و يوسف را نزد پدر بزرگوار بردند يعقوب او را در بر گرفت و گفت اى فرزند ارجمند دل از وصال برداشتى و مرا در فرق بگذاشتى تو را به خدا سپردم يوسف پدر را تسلى داده او را وداع كرد و روى به راه آورد چون غايب شدند يعقوب با سوز تمام مراجعت نموده و چون به زير درخت وداع رسيد از هر شاخ او آواز الفراق الفراق شنيد دانست كه در زير پرده غيب رنگى عجيب آميخته‌اند و نيرنگى غريب برانگيخته و مرويست كه فرزندان در نظر پدر يوسف را از يكديگر ميگرفتند و بر دوش و بر گردن يكديگر مينشاندند بلكه او را بر فرق سر مينهادند * ( فَلَمَّا ذَهَبُوا بِه ) * پس چون كه برادران بردند يوسف را او از نظر پدر غايب شدند او را بر زمين زدند و گفتند چند ما بار تو كشيم و شربت رشك تو چشيم پياده روان شو در پيش پيش ما ميرو يوسف بگريه در آمد كه اى برادران عزيز چه كرده‌ام كه با من اينخوارى ميكنيد و مرا پياده ميدوانيد ايشان آغاز طعن و طعنه كرده گفتند اى صاحب رؤياى كاذبه از كواكب و ماه و آفتاب كه تو را سجده ميكردند درخواه تا امروز بفرياد تو رسند و تو را از دست ما برهانند يوسف گفت يا اخو تا شما را چه شد آخر يكى از حال پير كنعان بر انديشيد و بر كودكى من و ضعيف حالى من رحم آريد ايشان بسخن او التفات