الملا فتح الله الكاشاني
55
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
كرديد بدعاى شما باران نيايد اگر خواهيد كه حقتعالى بر شما رحمت كند و باران فرستد بياييد تا برويم و به هود ايمان آريم كه باران جز بدعاى هود نيايد پس بر هود ثنا گفت و اظهار اسلام كرد خال معويه بانكار در آمده گفت ابا سعد فانك من قبيل ذوى كرم و امك من ثمود أ تأمرنا بشرك دين و قد و رميل الى الصدا و الصمود و نترك دين اباء كرام ذوى راى و نتبع دين هود و معويه را گفت كه وى را نزد خود نگهدار و مگذار كه با ما به مكه آيد چه او بر دين ما نيست و بر دين هود است و اين مرثد مردى حسيب و نسيب بود پس معويه او را نزد خود نگه داشت و ايشان متوجه مكه شدند و روز ديگر مرثد از معويه اجازت طلبيد و به مكه آمد و ايشان هنوز دعا نكرده بودند بيامد و بر گوشهء بايستاد و عرض كرد كه بار خدايا تو ميدانى كه من از وفد عاد نيستم خداوندا اجابت مكن دعاى قيل بن عاد را كه راس عاديانست و همه تابع اويند در دعا كردن لقمان بن عاد نيز مردى مسلمان بود در دعاى مرثد شريك شده گفت بار خدايا حاجت من روا كن و دعاى قيل را اجابت مفرما كه من نيز از وفد عاد نيستم بعد از آن قيل برخاست و اتباع او پس سر او بايستادند و بامين گفتن مشغول شدند و او دست برداشت و گفت كه بار خدايا من نه براى بيمارى آمدهام تا دوا كنى و نه براى اسيرى تا فديه دهى خداوندا عاد را بده آنچه مدعاى تو است و پيش از اين اجابت دعاى ايشان كردهء بار خدايا اگر هود پيغمبر است ما را باران ده كه هلاك شديم حقتعالى سه ابر پديد آورد يكى سفيد و ديگرى سياه و آن ديگر سرخ و از ميان ابرها هاتفى آواز داد كه اى قيل اختيار يكى از اين سه ابر كن براى قوم خود قيل گفت ابر سياه را اختيار كردم كه آب آن بيشتر مىباشد حقتعالى امر كرد تا آن ابر را براندند تا به زمين عاد پس آن ابر گرد وادى ايشان را فرا گرفت ايشان چون آن ابر را ديدند شاد شدند و گفتند هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا اين ابريست كه ما را باران خواهد داد حقتعالى تخطيهء ايشان كرده فرمود كه بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِه رِيحٌ فِيها عَذابٌ أَلِيمٌ اين عذابيست كه شما آن را بتعجيل ميخواستيد و اين باديست كه در او عذاب دردناك است اول كسى كه آن را بديد و بشناخت زنى بود از عاد نام او مهدده چون اثر عذاب بديد بيفتاد و بيهوش شد چون باهوش آمد گفتند تو را چه شد گفت بادى ديدم در او پارهاى آتش و در پيش آن باد مردمانى ديدم كه آن را بر مامها ميكشيدند عمرو بن شعب گفت كه چون حقتعالى باد را فرمان داد كه برو و قوم هود را هلاك گردان خازنان باد گفتند كه اين باد عقيم چه مقدار بيرون فرستيم فرمود چندانچه سوراخ بينى گاو گفتند بار خدايا تو عالمترى كه ما را طاقت آن نيست كه آن را نگاه داريم بلكه عنان اختيار از دست ما ربوده تمام عالم را خراب كند حقتعالى فرمود چندانچه حلقهء انگشترى آن را بيرون فرستيد پس آن مقدار رها كردند هفت شب و هشت روز بر ايشان مسلط شد كه پياپى مىآمد و در هيچ آنى از