الملا فتح الله الكاشاني

47

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

شيث آدم را در غارى دفن كرده بودند و نگه بانان بر آن گماشته تا كسى از فرزندان قابيل آن جا نروند پس جمعى از ايشان گفتند كه برويم تا بنى اعمام خود را كه فرزندان قابيلند زيارت كنيم و ببينيم كه در چه حالند و ايشان صد مرد بودند همه نيكو روى و زنان اولاد قابيل كه ايشان را بديدند در ايشان آويختند و نگذاشتند كه باز پس روند جمعى ديگر به جهت تفحص برادران خود به اين صوب آمدند زنان ايشان را نيز نگذاشتند كه مراجعت كنند و گروه گروه مىآمدند و به اينها مختلط ميشدند تا همه بيامدند و با اينزنان مناكحه و فساد آغاز كردند تا فواحش در ميان اولاد شيث و قابيل بسيار شد حقتعالى نوح را بايشان فرستاد در اين وقت او پنجاه ساله بود چنان كه گذشت پس هزار و پنجاه سال در ميان ايشان اقامت كرده آنها را دعوت مينمود و از عقوبات الهى ميترسانيد هيچ متاثر نشدند هر روز طغيان ايشان بيشتر ميشد چنان كه حقتعالى از اين خبر ميدهد كه وَقَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَأَطْغى و چندانچه دعوت ايشان بيشتر ميكرد بيشتر ميرميدند چنانچه فرموده فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً و نيز از عبد اللَّه عباس روايت است كه نوح را چندان بزدندى كه بيهوش شدى بعد از آن كسان او آمده او را در نمدى پيچيده به خانه بردندى و زعم ايشان آن بودى كه مرده است و شب به هوش باز آمدى و فرمودى كه اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون روز ديگر بامداد بيامدى و باز بر سر دعوة شدى و گويند هر روز چندان سنك بر او زدندى كه در زير سنگ پنهان شدى جبرئيل بيامدى در شب و او را از زير سنگ بيرون آوردى و پر خود را بر جراحات او ماليدى بصحة باز گشتى و باز صبح بيامدى و گفتى كه قولوا لا إله الا اللَّه تفلحوا مرويست كه پيرى كهن سال طفل خود را در بر گرفته نزد نوح آمده روى را به آن طفل نمود و گفت اى فرزند اين مرد ساحر است بايد كه چون من متوفى شوم وى تو را نفريبد آن كودك گفت اى پدر شايد كه من بعد از تو نمانم حالا سنگ به من ده تا بر او زنم پدر سنگ به او داد و وى سنگ را بنوح زد سر مبارك آن حضرت را مجروح ساخت و خون بر روى مبارك او روان شد نوح بدرگاه الهى بناليد و اين دعا فرمود كه رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً حنان بن سدير از ابى عبد اللَّه عليه السلام روايت كرده كه در عرض مدت دعوة بزياده از هشت كس به او نگرويدند و در حديث وهب بن منبه آمده كه نوح اول پيغمبرى بود كه بعد از ادريس خلق را دعوت كرد و او ( گندم گون و رقيق الوجه و طويل الراس و عظيم العينين و دقيق الساقين و طويل القامة و جسيم البدن ) بود و سه قرن قوم خود را دعوت كرد هر قرنى سيصد سال پس هر چند در اين مدت بآشكارا و پنهان دعوت ميكرد طغيان و بغض بيشتر ميشد و هر قرنى كه در عقب قرن اول ميآمدند عتو و طغيان ايشان بيشتر ميبود پس حقتعالى به او وحى فرستاد كه اى نوح قوم تو به غير از اينچند كس كه ايمان آورده‌اند ديگر به تو نگروند نوح بعد از اينوحى زبان بدعا گشوده گفت كه رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً پس حقتعالى اصلاب