الملا فتح الله الكاشاني

456

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

* ( يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ ) * * ( إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ ) * بدرستى كه ابراهيم دايم بردبار بود و تعجيل نداشت در انتقام از بدكاران * ( أَوَّاه ) * بسيار آه زننده از گناه كارى بندگان و تاسف خورنده بر ايشان * ( مُنِيبٌ ) * رجوع كننده به حضرت عزت تعداد اين صفات براى ابراهيم دلالتست بر آنكه حامل بر مجادله ابراهيم با ملائكه رقت قلب و فرط ترحم او بود و اميد داشته كه عذاب قوم در توقف افتد شايد كه توبه كنند ملائكه گفتند كه * ( يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ ) * اى ابراهيم روى بگردان و در گذر * ( عَنْ هذا ) * از اين جدال و بذكر و فكر خداوند خود مشغول باش * ( إِنَّه قَدْ جاءَ ) * بدرستى كه آمده است * ( أَمْرُ رَبِّكَ ) * فرمان آفريدگار تو به عذاب ايشان و او اعلم است به حال ايشان در استحقاق عذاب * ( وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ ) * و بدرستى كه آينده است بر ايشان * ( عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ ) * عذابى كه باز گرديده نشود بجدال و دعا و غير آن پس ملائكه ابراهيم را وداع كردند و روى بمؤتفكات نهادند و آن پنج شهرستان بود سدوم و عاصورا و داد و ما رضوانيم و مردمان اين شهرها همه كافر بودند و در هر يكى صد هزار مرد شمشير زن بود شهر پنجم صعد او بعضى از اهل آن به لوط گرويده بودند چون بنزديك سدوم رسيدند كه لوط در آنجا بود نگاه كردند ديدند كه وى در زمين خود را زراعت مىكند پيش وى رفتند و سلام كردند و گفتند ما امروز مهمان توايم * ( وَلَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا ) * و آن هنگام كه آمدند فرستادگان ما * ( لُوطاً ) * بلوط * ( سِيءَ بِهِمْ ) * اندوه گين شد بايشان يعنى آمدن ايشان به او وى را اندوه ناك ساخت * ( وَضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً ) * و تنگدل شد به جهت ايشان ذرع بمعنى صعد است و نصب آن بر تميز و اين كنايه است از شدت انقباض به جهت عجز از مدافعه مكروه و آن كراهت وى نه به جهت مهمان دارى ايشان بود بلكه به جهت آن بود كه ايشان را با رويهاى خوش و صورتهاى دلكش با لباسهاى فاخر ديد كه هيچ چشمى مثل آن صورت نديده بود و از بدى و بيباكى قوم انديشيد و مع ذلك قوم با او شرط كرده بودند كه هيچ غريب را بمهمانخانه خود نبرد * ( وَقالَ ) * و گفت لوط * ( هذا يَوْمٌ عَصِيبٌ ) * اين روزى سخت است بر من عصيب مشتق است از عصبه اذا شده آورده‌اند كه حقتعالى ملائكه را گفته بود كه تا لوط چهار نوبت ببدى قوم خود گواهى ندهد ايشان را هلاك نكنيد پس لوط بعد از ملاقاة با ايشان گفت بشما نرسيده است خبر اهل اين شهر و كار قبيح ايشان گفتند كار ايشان چيست لوط عليه السّلام را شرم آمد گفت گواهى مىدهم كه بدترين اهل عالماند و در همه روى زمين از اين مردمان مفسدتر و پليد تر نيستند جبرئيل بميكائيل اشارت كرد كه اين يك شهادت پس لوط با ايشان روى به شهر نهاد چون بدروازه