الملا فتح الله الكاشاني

339

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

تا كه بتبوك رسيدند گفت ما فعل كعب بن مالك يكى گفت يا رسول اللَّه او را تنعم و استراحت نفس از اين سفر باز داشت معاذ گفت خلاف اينست كه مىگويى ما از او به غير خير و صلاح چيزى نديده‌ايم چون رسول از غزاء تبوك فارغ شد و متوجه مدينه شد با خود انديشه كردم كه چه عذر آرم با خود قرار كردم كه به از اين نيست كه آنچه راستست بر طبق عرض نهم پس رسول بمدينه آمد و بنا بر عادت خود اول به مسجد آمد و دو ركعت نماز گذارد و هر يكى از مختلفان مىآمدند و عذرى بدروغ ميگفتند و رسول قبول نميفرمود من پيش آمدم و گفتم يا رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله با تو جز راست نتوان گفت مرا هيچ عذرى نبود بلكه توقف من محض تقصير و كاهلى بود و اميد ميدارم كه بسبب راست گفتن من حقتعالى توبهء مرا قبول كند و مرا بكرم خود عفو فرمايد و هلال و مراره نيز آنچه راست بود معروض داشتند حضرت روى بقوم كرد و فرمود اينها راست گفتند پس مرا گفت برخيز تا ببينم كه حقتعالى دربارهء شما چه حكم فرو فرستد برخواستم و از مسجد بيرون آمدم مردمان زبان ملامت دراز كردند كه چرا در اينباب عذرى نگفتى هم چنان كه ساير متخلفان تا از تو قبول كردى گفتم اگر در دروغ گفتن نجات متصور است پس در راست گفتن بطريق اولى خواهد بود پس از آنجا برفتم و رسول صلَّى اللَّه عليه و آله باصحاب گفت كه با ايشان سخن مكنيد و اختلاط ننمائيد پس هيچ كس بگرد ما نمىآمد و با ما سخن نميكرد و جواب سخن ما نميداد و ما بمرتبهء از اين اندوه گين و غمگين گشتيم كه جهان روشن در چشم ما تاريك شد و چنان پنداشتيم كه خانها و منازل ما نه بر آن وجه است كه بود و من براى نماز به مسجد ميرفتم رسول صلَّى اللَّه عليه و آله بگوشهء چشم به من نگاهى ميكرد و روى از من ميگردانيد و زنان ما نيز بفرمودهء رسول صلَّى اللَّه عليه و آله از ما هجرت كردند و ياران ما از ما دور شدند و ما در دلتنگى و جزع و زارى و ناله و بىقرارى مانديم تا شبى من برخواستم و بر بام سراى ابن عم خود رفتم و بر وى سلام كردم جواب من نداد و هر چند جهد كردم كه با من سخن كند ميسر نشد و با وى گفتم به خدا بر تو سوگند مىدهم كه تو نميدانى كه من خدا و رسول او را دوست دارم جواب نداد تا آخر گفت كه خدا بهتر ميداند پس از آنجا پائين آمدم و روز ديگر در بازار مدينه نشسته بودم مردى ترسا ببازار آمد و گفت كعب بن مالك كدام است او را به من راه نمودند بيامد و نامهء به من داد از ملك عسفان در آنجا نوشته بود كه چنين شنيدم كه صاحب تو تو را جفا كرده و از نزد خود رانده نزد من اى تا آنچه مراد تو باشد حاصل كنم گفتم اين محنت صعبتر و سختتر از محنتى است كه دارم پس آن نامه را بسوختم چون چهل روز بر آمد رسول صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم مرا گفت از زن دور شو گفتم يا رسول اللَّه طلاقش دهم فرمود نه و ليكن با وى نزديكى مكن من به خانه رفتم و با او گفتم كه برخيز و بخانهء خود رو و آن دو كس را نيز همين فرمود زن هلاك نزد رسول آمد و گفت يا رسول اللَّه ( ص ) هلال مردى پير است و با زنان احتياج ندارد اما وى را از خدمت كارى گزيرى نيست