الملا فتح الله الكاشاني

256

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

حال است اى يعطوها فى حال ذلهم بعد از آن از اقوال شنيعهء اهل كتاب خبر ميدهد كه * ( وَقالَتِ الْيَهُودُ ) * و گفتند يهودان كه * ( عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّه ) * عزيز پسر خدا است تعالى اللَّه عن ذلك علوا كبيرا و قايل اين قول متقدمين يهود بودند و يا آنكه در مدينه بودند و اگر چه اكنون بعضى از ايشان منكر اينند و ببايد دانست كه عزيز بن شرحيا از نسل يعقوبست از سبط لاوى و بچهارده پشت به هارون بن عمران ميرسد و قصهء او بر اين وجه است كه چون بنى اسرائيل در عصيان و طغيان افزودند حقتعالى تخليهء بخت النصر بابلى كرد تا بر ايشان مسلط شد و همهء مصاحف تورية را بسوخت و بيت المقدس را منهدم ساخت و هر كه را كه تورية ميدانست بكشت و باقى را باسيرى گرفت و عزيز از جملهء اسيران بود اما چون خورد سال بود از كشتن وى حسابى نگرفتند و او بعد از مدتى كه از قيد ايشان خلاصى يافت روى به بيت المقدس آورد حقتعالى در اثناء طريق در قريهء ساير آباد او را بميرانيد و بعد از صد سال زنده گردانيد چنان كه تفصيل آن در سورة البقرة گذشت و چون عزير بميان قوم آمد تصديق او نكردند و او را به خواندن و نوشتن تورية امتحان كردند و در تفسير ثعلبى مذكور است كه پنج قلم بر اصابع دست راست وى بستند وى بهر پنج انگشت كتابة تورية ميكرد از ظهر قلب تا باتمام رسيد ديگر باره شبهة كردند كه چون در ميان ما كسى كه تورية را داند و خواند نيست چه دانيم كه اين تورية است يا غير تورية است مردى در ميان ايشان گفت من از پدر خود شنيدم كه او از پدر خود شنيده بود كه من در واقعهء بخت نصر تورية را در ظرفى مضبوط ساخته و در شكاف كوه نهادم پس جمعى با آن مرد برفتند و تورية را از آن محل برداشتند و بمجمع آوردند و با آنچه عزيز نوشته بود مقابله نمودند يك حرف تفاوت نداشت متعجب شده گفتند حقتعالى تورية بعد از صد سال در دل عزيز نينداخت مگر بسبب آنكه پسر او است پس متقدمان يهود بدين قول قايل شدند و بعضى از يهود مدينه نيز در زمان حضرت رسالت ( ص ) اين سخن ميگفتند از سدى منقول است كه چون عمالقه بر بنى اسرائيل مسلط شدند و ايشان را ميكشتند و ميرنجانيدند ايشان بگريختند و بكوهها متوارى و متحصن شدند و برخى در عالم پراكنده شدند عزير نيز بگريخت و در بعضى كوه ها خداى را عبادت ميكرد و از كوه فرو نيامدى الا روز عيد و پيوسته از خدا درمىخواست كه بار خدايا بنى اسرائيل را اينچنين بى علم مگذار اتفاقا روزى از ايام عيد فرود آمد زنى را ديد كه بر سر قبرى ايستاده ميگفت ( وا معظماه وا كاسياه وا مصيبتاه ) عزيز چون جزع آن زن را ديد دل او بر وى به سوخت و گمان برد كه آن قبر شوهر او است پس بنزد وى آمد و گفت اى زن بسيار جزع مكن كه روزى تو بدست شوهر تو نبود بلكه روزى تو و جملهء خلايق بر خداست زن جواب داد كه تو ميدانى كه روزى همهء خلايق بر خداست نميدانى كه همهء عالميان از اوست و بنى اسرائيل را بى علم بگذارد عزيز گفت