الملا فتح الله الكاشاني

103

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

زبير كه بلندترين كوه ها است در اين ولايت و قوت تحمل آن از تو بيشتر * ( فَإِنِ اسْتَقَرَّ ) * پس اگر اين كوه قرار گيرد و ثابت ماند * ( مَكانَه ) * در جاى خود بهنگام تجلى نور من بر او * ( فَسَوْفَ تَرانِي ) * پس زود باشد كه تو نيز به بينى مرا و اگر كوه را قوت و قدرت آن نباشد تو نيز قوت و قدرت اين مسئول نداشته باشى * ( فَلَمَّا تَجَلَّى ) * پس آن هنگام كه تجلى كرد * ( رَبُّه ) * پروردگار او يعنى ظاهر گردانيد نور خود را يا از نور عرش مقدار سوفار سوزنى متجلى شد * ( لِلْجَبَلِ ) * مر آن كوه را و گويند كه اين بعد از آن بود كه حياة و علم و رؤيت در وى آفريد تا نور حق را بديد در عين المعانى از سهل ساعدى نقل مىكند كه حقتعالى نور خود را از وراى هفتاد هزار حجاب به مقدار در همى ظاهر كرد در آن ساعت هر ديوانه كه در روى زمين بود باهوش آمد و هر بيمارى كه سر بر بالين مرض داشت شفا يافت و عرصه زمين رقم سر سبزى پذيرفت و آبهاى تلخ و شور بعذوبت و حلاوت مبدل گشت و بتان در روى در افتادند و نيران مجوس فرو رفت مرد بسبب آن تجلى * ( جَعَلَه ) * گردانيد حقتعالى آن كوه را * ( دَكًّا ) * ريزه ريزه و در تبيان گفته كه كوه بدان عظمت پاره پاره گشت و شش كوه ديگر از آن جدا شد سه كوه كه احد است و ورقان و رضوى به مدينه افتاد و سه كوه ديگر كه نور و ثبير و حر است به مكه * ( وَخَرَّ مُوسى ) * و بيفتاد موسى در حالتى كه * ( صَعِقاً ) * بيهوش شده بود از هول آنچه مشاهده كرد از پاره پاره شدن كوه و آن بيهوشى از خميس روز عرفه بود تا عشيهء روز جمعه و آن هفتاد كس هلاك شدند * ( فَلَمَّا أَفاقَ ) * پس چون به هوش باز آمد * ( قالَ سُبْحانَكَ ) * گفت تنزيه ميكنم ترا از هر چه لايق حضرت تو نيست و پاك ميدانم ترا از آنكه بحاسهء بصر مرئى شوى * ( تُبْتُ إِلَيْكَ ) * بازگشتيم بسوى تو از جرات اقدام بر اين سؤال بدون اذن تو * ( وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ) * و من اول گروندگانم بعظمت و جلال تو به آنكه هيچ احدى ترا نتواند ديد و اين قول منقولست از ابى عبد اللَّه عليه السّلام و يا من اول گروندگانم به تو در بنى اسرائيل و در تفسير جرجانى مذكور است كه چون حقتعالى بموسى خطاب فرمود كه من نور خود را بر كوه تجلى خواهم كرد همهء كوه هاى بلند سر بر آوردند كه ما را رتبه و استعداد نور تجلى است و كوه زبير چون كه از آنها پستتر بود سر فرو برد و گفت كه مرا محل و مرتبهء آن نيست كه نور حقتعالى بر من تجلى نمايد حق سبحانه و تعالى فرمود بعزت و جلال من كه نور خود را بر تو افكنم به جهت تواضع و فروتنى كه از تو صادر شد پس آن نور بر او فايض شد و در كميت اين نور خلاف كرده‌اند از ضحاك نقلست كه آن نور به مقدار بادى بود كه از بينى گاو بيرون آيد و كعب الاحبار و عبد اللَّه سلم گفته‌اند كه به قدر سوراخ سوزنى بود و از سدى نقل است كه