الملا فتح الله الكاشاني

218

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

عليه السلام را متغير بديد فرمود كه ترا چه رسيده گفت يا رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله نماز پسين را بگذاردم به اشاره به جهت آنكه سر مبارك تو در كنار من بود نتوانستم كه به نماز قيام نمايم و خواطرم از اين نماز تسلى ندارد فرمود كه من دعا كنم تا آفتاب باز گردد و تو نماز كنى اداء پس فرمود كه بار خدايا تو دانى كه على ( ع ) در طاعت تو و رسول بود و او را به حال قيام نماز ميسر نشد رد عليه الشمس حتى يصلَّى آفتاب را براى او باز گردان تا نماز را بگذارد راوى گويد بخدايى كه جان همه در قبضهء قدرت او است كه ما آفتاب را ديديم كه بازگشت و او را آوازى بود چون آوازهء كه در چوب كشند و روشنايى ديدم كه بر ديوارها افتاد و آن چنان ايستاده تا آنكه امير المؤمنين عليه السلام برخواست و نماز عصر را با شرايط و اركان بگذارد و چون سلام باز داد بيكبار ديدم كه آفتاب فرو افتاد نه بطريق عادت كه هر بار فرو شود و اما دويم پس از وفات رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله بود و اين نيز بروايات متعدده ثابت شده و از آن جمله جويرية بن مسهر روايت كرده كه من برفاقت امير المؤمنين عليه السلام بجايى ميرفتيم به زمين شوره رسيديم در ميان راه شيرى خسبيده بود و بچه او در پس او بخواب رفته بود من لجام دابهء خود را باز كشيدم فرمود اى جويريه اين كلب خدا است و دابه او كافى شر او نيست مگر باذن حقتعالى و چون آن حضرت نزد او رسيد برخواست و متوجه وى شد و دم را ميجنبانيد و ميآمد تا نزد وى حضرت دست مبارك بر سر و روى او فرو كشيد و او بكلام فصيح بسخن درآمده گفت السلام عليك يا امير المؤمنين و وصى خاتم النبيين آن حضرت فرمود كه و عليك السلام يا حيدره ما تسبيحك گفت سبحان ربى الاعلى سبحان الهى سبحان من اوقع المهابة و المخافه فى قلوب عباده منى سبحانه سبحانه پس حضرت از آنجا بگذشت تا بموضعى رسيد كه مشهور است به زمين بابل وقت نماز عصر درآمد آن حضرت فرمود كه تو نماز بگذار كه من اينجا نماز نميگذارم زيرا كه اين زمينى است كه حقتعالى در اين زمين قومى را عذابكرده است و بر زمين فرو برده و هيچ پيغمبرى و هيچ وصى پيغمبرى را نشايد كه اينجا نماز كند جويريه گفت كه من با خود گفتم كه اين چه سخن است كه امير ميگويد به خدا كه من نماز نگذارم تا وقتى كه او نماز گذارد پس ميرفتيم تا آفتاب فرو رفت من متعجب و متحير فرو ماندم از قصهء آن شير و فوت نماز پس ميرفتيم تا بموضعى رسيديم فرود آمد و وضوء ساخت و دست بدعا برداشت و دعا كرد هنوز دعا تمام نكرده بود كه ديدم آفتاب طالع شد و بموضعى آمد كه وقت نماز عصر است پس مرا گفت بيا نماز كن من با او نماز گذاردم چون فارغشد آفتاب بيكبار فرو رفت و فى الحال ستاره ها نمايان شد پس روى به من كرد و گفت لعب الشيطان بك يا جويريه ديو با تو وسوسه كرده باشد و در خواطر تو انداخته باشد چيزهاى بد را گفتم آرى يا امير المؤمنين عليه السّلام حضرت فرمود كه نشنيدهء كه حقتعالى فرموده كه وَلِلَّه الأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوه بِها من خداى را بنام بزرك بخواندم تا آفتاب باز آمد و نماز را بوقت ادا كردم من گفتم اشهد انك وصى