الملا فتح الله الكاشاني
131
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
مخلوقات بحاجت خود دلالت مىكند بر غناى او سبحانه و به آنچه فايز مىشود بر آن از وجود و انواع خصايص دلالت مىكند بر محمودية او * ( وَكَفى بِاللَّه ) * و بسنده است خدا * ( وَكِيلًا ) * كافى مهمات بندگان اين راجعست بقوله يُغْنِ اللَّه كُلًّا مِنْ سَعَتِه يعنى حقتعالى متكفل كفايت زوجين است پس كلام واقع ميان قوله يغن اللَّه و كفى باللَّه معترضه باشد به جهت تقرير اين مدعا و بعد از ذكر غناى خود از خلق بقوله * ( وَلِلَّه ما فِي السَّماواتِ وَما فِي الأَرْضِ ) * بيان كمال اقتدار مىكند بر خلق و بر اهلاك و ايجاد و ابدال بعد از فناى ايشان و ميگويد * ( إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ ) * مفعول يشاء محذوف است و جواب دالست بر آن معنى اگر ميخواستى خدا كه ببرد و فانى سازد شما را ميبرد و فانى ميساخت شما را * ( أَيُّهَا النَّاسُ ) * اى مردمان * ( وَيَأْتِ بِآخَرِينَ ) * و ميآورد يعنى ايجاد ميكرد گروهى ديگر را كه فرمانبردار و منقاد باشند مرويست كه چون اين آيه نازل شد حضرت رسالت صلَّى اللَّه عليه و آله دست بر پشت سلمان نهاد و گفت آنها قوم اينند يعنى فارسيان و بنا بر اين خطاب راجع بمشركان مكه است كه اعداى آن حضرت بودند پس در معنى كريمهء وَإِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ باشد روح معنى آنست كه اى اهل شرك بناز و نعمة خود مغرور مشويد كه هم چنان كه امم سابقه را مانند قارون و عاد و ثمود و نمرود و فرعون كه در عدد و عدد از شما بيشتر بودند هلاك كرديم به جهت عصيان و طغيان ايشان شما را نيز توانم كه هلاك گردانم و ميدانيد كه اين جهان باز پس ماندهء بسيار كسان است كه به جهت شآمت اعمال قبيحه به عذاب مستأصل شده آن را واگذاشتهاند در خبر است كه جبرئيل روزى نزد حضرت رسالت صلَّى اللَّه عليه و آله آمد در وقتى كه دو مرد نزد آن حضرت حاضر بودند و دربارهء زمينى دعوى و منازعه ميكردند و مناقشه را از حد ميگذرانيدند جبرئيل تبسم كرد حضرت منشأ تبسم از او پرسيد گفت در زمينى كه ايندو كس بر سر آن اين همه نزاع ميكنند من چهل هزار مالك آن را ياد دارم آوردهاند كه بهلول مجنون در بعضى مواقف حج بهرون الرشيد رسيد هارون را در هودجى ديد و حجاب وى از چهار جانب مردمان را ميزدند و از حوالى هودج ميراندند بهلول بر بالاى محلى برآمد و گفت ( حدثنى ابى عن فلان بن فلان انه قال رأيت رسول اللَّه ( ص ) فى هذا المكان على حمار له و لم يكن له ضرب و لا طرد ) هارون چون اين بشنيد پرسيد كه اين كيست گفتند بهلول است گفت هودج را باز داريد و او را نزد من آريد وى را به نزد هارون حاضر ساختند گفت چه ميگفتى بهلول يك بار ديگر اينحديث را باز گفت هارون الرشيد گفت راست گفتى مرا وعظى مختصر بگو گفت ان الذى فى يدك كان فى يد غيرك ثم انتقل اليك و عنقريب فينتقل الى غيرك اين ملك و پادشاهى كه در دست تو است در دست غير تو بود و به تو منتقل شد و زود باشد كه از تو به ديگرى انتقال يابد هارون بگريست