الملا فتح الله الكاشاني

289

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

اوس واقعست مرتفع گردد پس هر شش كس ايمان آوردند و گفتند يا رسول اللَّه ما را رخصت ده تا به مدينه رويم و قوم خود را باسلام دعوت كنيم همانا كه اجابت كنند رسول ( ص ) فرمود كه چنين باشد چون بمدينه آمدند و اظهار دعوت رسول ( ص ) كردند و اين خبر در ميان همهء اهل مدينه منتشر شد تا آنكه هيچ سرايى نبود الا آنكه پيوسته گفتگوى رسول ( ص ) ميكردند و چون سال ديگر موسم حج رسيد دوازده كس برخواستند ده از خزرج و دو از اوس و در عقبه با رسول ( ص ) ملاقات كردند و ايمان آوردند و بيعت كردند بر طريق مبايعة نسا يعنى بمضمون آيهء يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّه شَيْئاً وَلا يَسْرِقْنَ الاية رسول ( ص ) فرمود كه اگر به اين وفا كنيد ببهشت درآئيد و اگر در بعضى خيانت كنيد در دنيا واجب الحد شويد و در آخرت معذب گرديد و اين پيش از آن بود كه رسول ( ص ) بجهاد مأمور شود پس بعد از قبول اسلام و بيعت بمدينه آمد و در عقب ايشان رسول مصعب بن عمير بن هاشم بن عبد مناف را بمدينه فرستاد تا آنها را دعوت كند و قرآن و احكام شرع تعليم دهد مصعب بمدينه آمد و بسراى سعد بن زراره فرود آمد و سعد از جمله دوازده كس بود كه در عقبه بدست رسول ايمان آورده بودند و بيعت كرده پس ايشان را قرآن مىآموخت و بر ايشان ميخواند و اول كسى كه در مدينه او را مقرى ميخواندند او بود روزى سعد بن معاذ با اسيد بن خضير گفت بيا برويم و اين مرد را كه اغوا و اضلال سفهاى قوم مىكند زجر كنيم و از شهر اخراج كنيم اسيد گفت تو برو كه او پسر خاله منست و من از او شرم دارم اسيد حربهء بر گرفت و آمد تا بحايطى كه ايشان آنجا بودند سعد چون اسيد را بديد مصعب را گفت اين سيد قومست وى را تعظيم كن و سخنى كه موجب خفت باشد به او مگو پس اسيد در آمد و روى بمصعب كرده از روى غضب اداء سخنان درشت كرد و گفت در اينشهر بچه كار آمدهء و چرا سفهاى ما را گمراه ميكنى برخيز با اتباع خود و همه از اينشهر بيرون رويد و اگر نه كشته شويد مصعب گفت التماس من آنست كه بنشينى و از من سخنى چند بشنوى اگر موافق رأى تو باشد فهو المراد و اگر نه چنان تصور كن كه نشنيدهء اسيد گفت سخنى با انصاف گفتى پس بنشست و حربه بر زمين نهاد و مصعب آيتى چند از قرآن برو خواند و وصف اسلام كرد وى چندان كه قرآن استماع كرد و وصف قرآن ميشنيد روى او ميشكفت و تازه ميگشت و بشاشت ميكرد و حسرت برو ظاهر ميگشت تا غايتى كه اثر اسلام در روى او نمايان شد چون مصعب قرائت قرآن تمام كرد اسيد گفت اين نيكو كلامى است و نيكو طريقى اگر كسى خواهد كه بدين دين در آيد اول چه كند مصعب گفت بايد كه نخست كلمتين شهادتين بگويد و جامهء پاكيزه بپوشيد و دو ركعت نماز بگذارد اسيد كلمتين شهادتين بر زبان راند و غسل كرد و جامهء پاك پوشيد و دو ركعت نماز بگذارد و بعد از آن گفت من ميروم تا سعد معاذ را نزد شما فرستم اگر وى اجابت دين شما كند هيچ كس مخالفت شما