الملا فتح الله الكاشاني
249
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
كند بناى كار و به او او را درهم شكنى و همه را مستاصل سازى و ما يك مرتبه آنها را در تنگناى شعبى گرفتار كردهايم كه هيچ كس بايشان ملحق نميتواند شد و هيچ شخص از آن جا بيرون نميتواند آمد و چون كار بر ايشان سخت گشته پسر عم خود را با جمعى نزد تو فرستاد تا تو را بفريبد و دين و ملك ترا تباه سازد و در معرض تلف اندازد و چون حال بر اينمنوال است ايشان را بسخن نگذاشته مقيد ساز و بدست موكلان خود داده نزد ما فرست تا شر ايشان را از تو كفايت كنيم و ما نيز از ضرر ايشان ايمن گرديم و علامت صدق قول ما در اين آنست كه چون نزد تو آيند ترا سجده نكنند و از آن استنكاف نمايند چون عمرو و عماره اين خبر را بعرض نجاشى رسانيدند كسى را بطلب ايشان فرستاد چون ايشان بدرگاه او رسيدند جعفر بن ابى طالب بآواز بلند گفت ( يستاذن عليك حزب اللَّه ) حزب خدا از تو اذن ميطلبند نجاشى گفت ( فليدخلوا بامان اللَّه ) در آييد بامان خدا چون بر نجاشى در آمدند سجده نكردند عمرو گفت اى ملك ديدى كه ايشان چه مغرورند به خود و بر عادت وفود ترا سجده نكردند نجاشى جعفر را گفت چرا چون در آمدى سجده نكردى و تحيتى كه عادت شايسته ملوك است ترك كردى جعفر جوابداد جهة آنكه در دين ما سجده جز خداى را جايز نباشد كه آفريدگار عالم و عالميان است اين تحيت وقتى بود كه ما بت ميپرستيديم چون حقتعالى پيغمبر را بما فرستاد ما را از اين نهى فرمود و گفت تحيت ما اسلام باشد چه آن تحيت اهل بهشتست نجاشى را از اين سخن بسيار خوش آمد و دانست كه آنچه جعفر گفت حق است و در تورية و انجيل است كه از علامات پيغمبر آخر الزمان آن بود كه تحيت او سلام باشد پس گفت در ميان شما كدام است كه در وقت دخول گفت ( يستاذن عليك حزب اللَّه ) جعفر گفت من بودم نجاشى گفت پس تو با من مباحثه و مناظره كن جعفر بسخن در آمد و گفت چون در خدمت سخن به حد اطناب كشيدن خلاف طريقهء ادبست پس بر كلمهء چند اختصار خواهد رفت ملتمس آنست كه آن را استماع نمايى و ميان من و خصم من حكم باشى گفت چنين باشد جعفر گفت از ايشان بپرس كه ما آزاديم يا بنده نجاشى اين را از عمرو سؤال كرد عمرو گفت ايشان آزادند و از كريمان و احرار قومند جعفر گفت از ايشان بپرس كه از ما هيچ خون به غير حق صادر شده تا ايشان طالب آن باشند عمرو گفت حقا كه ايشان قطرهء خون نريختهاند گفت از ايشان استفسار كن كه مال كسى بردهايم تا مطالبهء آن كنند نجاشى گفت اگر مقابل قنطارى از مال بر شما دعوى كنند من غرامت آن بكشم عمرو گفت حاشا كه ايشان در مال ما خيانتكرده باشند نجاشى گفت پس از ايشان چه ميطلبيد عمرو گفت بدان اى ملك كه ما و ايشان بر يك دين بوديم و اين دين اسلاف ما بود و ايشان آن را گذاشتند و تابع دين جديد شدهاند و ما بر دين اباى خود راسخيم نجاشى گفت اندين چه دين بود كه بر آن بوديد و اين دين چيست كه اكنون بر آنيد جعفر گفت آن دين كه ما و ايشان بران بوديم دين شيطان بود چه آن عبادت اوثان بود و كفران بوحدانيت خداوند رحمن و اين دين كه اكنون ما بر آنيم دين