الملا فتح الله الكاشاني

163

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

تو چه مىگويى گفت يك سال گفت بچه جهت گفت بدليل قوله تعالى أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها پس به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام آمد و گفت شما چه مىفرمائيد در اينباب فرمود شش ماه بدليل تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها چه گاه هست كه درخت در هر سال دو بار بر ميدهد مرد خوشحال گشت و گفت اللَّه أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه و مخفى نيست كه آيه دلالت مىكند بر آنكه حقتعالى مريد معصيت و مانع بندگان از طاعت و مخرج ايشان از عبادت نيست و سبب معصيت نمىشود زيرا كه همهء اين را نسبت بابليس داده و سببيت معاصى را اسناد بوسوسهء او كرده و در روضه آورده كه در آثار وارد گشته كه چون نداى اهبطوا بر آمد و حكم شد كه همه به زمين فرو رويد آدم دست حوا گرفته گفت بيا تا از اين مرتبه رفيعه تنزيل كنيم و ميل بهبوط نمائيم كه نوبت معزولى رسيد و محنت غريبى و بيكسى پيش آمد در اين اثنا جبرئيل آمد و گفت اى آدم حكم چنين است كه دست از حوا بدارى و مفارقت او را بر مواصلت اختيار كنى و هر يك بجايى ديگر رويد پس آدم دست از حوا بداشت و هر يك روى به طرفى آوردند و بگريه و زارى مشغول شدند ملائكه بتعجب ايستاده مينگريستند و بر غربة و كربة آدم و حوا ميگريستند و ايشان يكديگر را گم كردند و هيچ كدام از هم خبر نداشتند آدم بسر كوه سرانديب افتاد و حوا بر ساحل درياى هند در موضعى كه آن را جده گويند فرود آمد آدم دويست سال بر سر كوه سرانديب ميگريست ابن عباس روايت كرده كه هر گاه آدم ترك مندوب خود را ياد كردى بيهوش شدى بعد از آن ندا رسيدى بجبرئيل كه مونس آدم شو كه غريب است و چون جبرئيل خواستى كه برود آدم گفتى زمانى ديگر باش تا غم دل با تو بگويم و بعد از زمانى ديگر كه عزم رفتن كردى و از چشم آدم غايب شدى چندان بگريستى و بناليدى كه مرغان هوا را بر او رحم آمدى و چندان آب از چشم او روان شدى كه از هر دو چشم او دو چشمه آب روان گشتى و حوا نيز بر ساحل جده ميگريست و ناله و زارى ميكرد روزى آدم از جبرئيل پرسيد كه اى برادر حوا كجا است گفت بر كنار دريا در فراق تو گريان و نالانست و از حال تو هيچ خبر ندارد آدم از استماع اينسخن بيهوش شد جبرئيل سر او را بر كنار خود نهاد ناگاه در آن بىهوشى ديد كه حوا بر كنار دريا نشسته ميگريد و ميگويد ( حبيبى آدم ا جائع انت ام شبعان ) اى دوست من آدم و اى مونس و همدم گرسنهء يا سيرى ( ا لابس انت ام عريان ) آيا تو برهنهء يا پوشيده ( ا نائم انت ان يقظان ) آيا در خوابى يا بيدارى آدم خواست كه جوابش دهد ناگاه با هوش آمد و فغان در گرفت جبرئيل گفت اى آدم ترا چه شد آدم صورت واقعه باز نمود و چنان به درد بخروشيد كه جبرئيل بناله درآمد و مناجات كرد كه الهى بر ايندو غريب فرو مانده رحمت كن خطاب رسيد كه آدم را بشارت ده كه نزديك رسيد كه شب فراق بسر آيد و ماه مراد از مشرق اميد بدر آيد و در روايت آمده كه حقتعالى بسبب سه چيز بر آدم رحم كرد حيا و بكا و دعا اما حياى او بمثابهء بر او غالب بود كه