الشيخ محمد تقي بهجت

112

جامع المسائل ( فارسي )

س هر گاه صاحب جبيره بتواند عضو خود را بشويد ، به برداشتن جبيره ، يا رسيدن آب به زير آن ، به فرو بردن به زير آب ، يا مكرّر ريختن آب بر آن تا آب به زير آن برسد به نحوى كه در عرف ، شستنِ محلّ ، صدق نمايد ، چه صورت دارد ؟ ج در اين حال واجب است بر أو شستن و كفايت « 1 » نمىكند مسح بر جبيره . س هر گاه عاجز از شستن شود و نتواند آب برساند به جهت عدم تمكَّن از آن يا به جهت پاك نبودن عضو با نبودن امكانِ تطهير ، چه كند ؟ ج در اين وقت ، مسح نمايد بر روى جبيره به آب ؛ و مسح به رطوبت و ترى كه در دست از بقيهء شستن ساير اجزا و محلّ باقى مانده ، كفايت نمىكند ؛ بلكه بهتر ، مسح به آب است « 2 » به قِسمى كه اقلّ مراتبِ شستن ، صدق كند ، و لازم نيست در چنين وقت ، قصد مسح نمودن « 3 » ؛ چنان كه لازم نيست قصد شستن بكند و مسح را نكند ، پس قصد آن چه را كه در واقع واجب است نمايد ؛ پس حكم در اين جا ، بر خلاف مسح سر و پاها مىباشد ، به جهت آن كه در آنها قصد مسح ، لازم است . و با تمكَّنِ مسح بر بشره ، واجب است مسح بر همان بشره ، و افضل جمع ما بين « 4 » مسح بر بشره و مسح بر جبيره است .

--> « 1 » در صورت عدم خوف ضرر از ايصال آب بر آن چه جبيره در آن محلّ است ، و گر نه اكتفا به مسح با رطوبت مىنمايد . و در صورت خوفِ ضرر از ناحيهء مرطوب بودن ماسح ، اكتفا به مسح با خشكى ماسح نمايد با ضميمهء تيمّم على الأحوط . « 2 » بلكه احوط است با عدم خوفِ ضرر در محلِّ غَسل . « 3 » لكن احتياط لازم ، قصد مسح به نحو موظَّف است كه تطبيقش بر غسل احتياطى است در صورت عدم خوف ضرر ، بلى قصد واجب فعلى ، مُعرِّف و كافى است . « 4 » بلكه در صورتى كه در عضو ، محلَّى از بشره براى مسح ، خالى از جبيره بست ، اگر ممكن است و خوف ضرر نيست ، برداشتن جبيره ، واجب است ، و گر نه مسحِ نفسِ جبيره ، لازم است ؛ و اگر مسح بر بشره ، ممكن بود ، نه غَسل آن ، احتياطاً جمع نمايد بين مسح بر بشره و بر جبيره با غَسل آن در موضع غسل با امكان .