الفضل بن شاذان الأزدي

559

الإيضاح

فيض زكثرت شده ظاهر درو * جود وسخا گشته مجاور درو جانب آن روضه كسى در زمان * رفت كه پرسد خبري زان مكان گفت باو شخصي ازآن سرزمين * مقبره حاتم طائيست اين روى أزين مژده سوى رآه كرد * قافله را زين سخن آگاه كرد بارگشودند در آن خوش مكان * بر در أو حلقه شده كاروان بيهده گوئى زميان گروه * گفت كه : اي حاتم دريا شكوه قافله ما شده مهمان تو * چشم نهاده همه بر خوان تو زود پى مائده تدبير كن * قافله گرسنه را سير كن بود هنوز أين سخنش بر زبان * كز پى سر گريه كنان ساربان گفت : كه خورد آن شتر برق تاز * مهره بدل از فلك حقه باز اين سخنش كرد چه در گوش رآه * جست سراسيمه چو از سينه آه گفت ببريد سرش را زتن * تا كه شود مائده انجمن گفت كه : اي حاتم صاحب كرم * خواستم از جود تو فيضى برم طوف مزار تو مرا شوم شد * همت تو بر همه معلوم شد يافتم اكنون كه چه سان بوده است * جود تو از خوان كسان بوده است حيف زنى لاف كرم چون حباب * به كه ببخشى وگر از بجر آب أو شده در طعنه زدن بي قرار * روح كرم پيشه ازو شر مسار گشته خوى افشان زخجالت براه * همچو تهيدست بر قرضخواه صبح كه اين ناقة گيتى نورد * از طرف دشت برانگيخت گرد صاحب جمازه پى كار خود * گشت فرومانده تر از بار خود بود سراسيمه كه از يك كنار * خاست غباري چو خط از روى يار اندكى آن گرد چو شد جلوه گر * ناقة سواري شد ازو جلوه گر بار شتر أطعمه بيكران * ناقة ديگر برديفش روان