فضل الله مهتدى
44
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى )
گواه اين رويهى بهائيان است كه تا سرحد قتل و جرح هم پيش رفته است . « 1 » رفتار بهائيان با آقاجمال بروجردى داستان عبرتآميزى است كه اين موضوع را روشن مىسازد . « يكى از دانشمندان ( آقا جمال بروجردى ) در زمان بهاء به اين دين گرويد و چنان دلباخته شد كه از همه چيز دست كشيد و پايدارى نمود تا آنجا كه فرزندش حاجى آقا منير كه در اصفهان مىزيست و از پيشوايان دين مسلمانى بود چون دريافت كه پدرش بهائى شده او را بىدين خواند و فرمان رهايى مادر خود را از پدر داد و به دست شوهر ديگر سپرد . آقا جمال به طهران آْمد و در راه بهاء جانفشانىها نمود تا آنجا كه پاينام اسماللهالجمال گرفت . پس از بهاء كه ميان فرزندانش ، بهويژه غصن اعظم ( عبدالبهاء ) و غصن اكبر تيرگى پديدار شد برآشفت و گفت : شگفتا ما مردم جهان را به دوستى و يگانگى مىخوانيم ، چرا بايد اين دو نفر كه يكى پس از ديگرى جانشين بهاء هستند با يكديگر اينگونه باشند و دوگانگى كنند ؟ براى اين كامه روانهى عكا شد تا دل دو برادر را از تيرگى به پاكى رساند ! چون به آنجا رسيد اين در و آن در زد ، سرانجام پيرو غصن اكبر شد و گفت : او درست مىگويد دستهى برابر ، با او بد شدند و عبدالبهاء به او پاينام پيركفتار داد و او را رنجاندند كه گزارشش دور و دراز است ، ولى آنچه مىخواهم بگويم اين است كه شبى در خانهاى دستهاى از بهائيان گرد هم بودند . من هم بودم يكى از بهائيان ساده كه اسحق حقيقى نام داشت ، درميان سخن گفت : پيركفتار در چند سال پيش به كرمانشاه آمد چون دوستان به فرمان عبدالبهاء او را راه ندادند به ناچار در مسجد خانه گرفت . من دريافتم و به آن مسجد رفتم و به نگهبان مسجد و ديگران كه آنجا بودند گفتم : اين مرد كيست كه او را در اينجا راه دادهايد ؟ گفتند : نمىشناسيم ولى آخوند و اهل دانش است ! من گفتم : اين از بيخ مسلمان نيست تا چه رسد كه آخوند باشد ، اين جهود است . مردم بر سرش ريختند و كتك بسيارى
--> ( 1 ) . پيام پدر ، صص 192 - 193