شمس الدين حافظ
79
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
16 - نصيبهء ازل خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبّت نه اين زمان انداخت به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت ! شراب خورده و خوى كرده مىروى به چمن * كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن ، دوش مست بگذشتم * چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت بنفشه طُرّهى مفتول خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت ز شرم آن كه به روى تو نسبتش كردم * سمن به دست صبا ، خاك در دهان انداخت من از وَرَع مى و مطرب نديدمى زين پيش * هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت كنون به آبِ مىِ لعل ، خرقه مىشويم * نصيبهء ازَل از خود نمىتوان انداخت مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود * كه بخشش ازلش در مِى مُغان انداخت جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان * مرا به بندگى خواجهى جهان انداخت 1 - خميدگى كمان ابروى گستاخ تو از آن است كه قصد جان من ناتوان را كرده است . 2 - هنوز دو جهان آفريده نشده بود كه الفت و مهربانى وجود داشت ؛ طرح عشق و دوستى را روزگار نه در اين زمانه ريخته است . 3 - در برابر كرشمه و ناز گل نرگس براى جلوهگرى و خودنمايى ، چشم افسونگر تو شور و غوغايى در جهان برپاكرد . 4 - هنگامى كه شراب خورده و مست و با چهرهاى پرطراوت به گشت و گذار باغ و بوستان مىروى ، شادابى و خوش رنگى چهرهى تو آتش رشك را در دل گل ارغوان مىاندازد . [ به گل ارغوان شخصيت بخشيده و چنين تصور مىكند كه ارغوان به رنگ چهرهى معشوق حسد مىورزد ! ] 5 - ديشب ، هنگامى كه از چمن مىگذشتم ، ديدن غنچه مرا به ياد لبهاى تو انداخت و من سرمست شدم . 6 - گل بنفشه ، موى تابدار خود را مىبافت و جلوهگرى مىكرد . باد صبا از زلف تابدار تو سخن به ميان آورد [ و بنفشه از جلوهگرى خود شرمنده شد . ] 7 - گل ياس از شرم اين كه به چهرهى تو مانندش كردم ، به دست باد صبا خاك در دهان خود