شمس الدين حافظ
70
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
سرو و گل و ريحان برسان . [ مقصود از جوانان چمن ، به استعاره ، گلهاى نوشكفته است . ] 3 - اگر ساقى نوجوان ، به همين شيوه جلوهگرى و دلبرى كند ، من با مژگان خود ، خاك در ميخانه را مىروبم . 4 - اى محبوبى كه حلقهى زلف سياهت را بر چهرهى زيباى چون ماهت ريختهاى ( و آن را چون دامى بر سر راه دل آويختهاى ) من سرگشته را پريشان و بىقرار مكن . [ چهرهى محبوب را به ماه و حلقهى زلف او را كه بر چهرهاش افتاده به چوگان تشبيه كرده است . در عين حال ، به جاى زلف ، عنبر سارا ( - عنبر خالص ) را به عنوان استعاره به كار برده است . ] 5 - يقين دارم اين مردمى كه دردكشان را مسخره مىكنند ، سرانجام ايمان خود را در راه ميكده از دست خواهند داد . [ دردكشان - آنان كه ته مانده و دردى شراب را نيز مىنوشند . به كنايه يعنى عاشقان پاك باخته . ] 6 - يار مردان خدا باش ، زيرا كه در كشتى نوح خاكى هست ، كه به توفان - حتى به اندازهى آبى اندك - اهميت نمىدهد ( يعنى از توفان نمىترسد ) . [ شارحان ، دربارهى اين بيت و به ويژه خاكى كه در كشتى نوح بوده ، بسيار بحث كردهاند كه در حقيقت هيچكدام گرهگشا نيست . ظاهرا تعبير انسانهاى خاكى براى خاك ، مناسبتر به نظر مىرسد . يعنى انسانهاى خاك نهاد نشسته در كشتى نوح - به پشتيبانى نوح - از توفان نمىترسند ! ] 7 - از خانهى دنياى گردنده بيرون برو و از او چيزى مخواه . زيرا كه دنيا ميزبان بخيلى است كه سرانجام مهمان خود را مىكشد . [ سيه كاسه ، كنايه از آدم بخيل و خسيس است . ] 8 - خوابگاه نهايى هركس مشتى خاك بيشتر نيست . در اين صورت چه ضرورتى دارد كه كاخ و سراى بلند و سر به آسمان كشيده بسازيم ؟ 9 - اى يوسف كنعانى من ! تو سرانجام به مقام فرمانروايى رسيدى و اكنون هنگام آن است كه از زندان خارج شوى . [ ظاهرا مخاطب شاعر ممدوحى است كه به مقام وزارت رسيده و از زندان آزاد شده است و شاعر او را به يوسف و رها شدن او از زندان و رسيدن به فرمانروايى مصر مانند مىكند . ] 10 - اى حافظ ، مى بنوش ، رندى كن و خوش باش ولى مانند ديگران قرآن را وسيلهاى براى تزوير و رياكارى قرار مده !