شمس الدين حافظ
68
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
شيخ جام در نيمهى اول قرن ششم فوت شده ، اين انتساب درست به نظر نمىرسد و بايد اين شيخ - اگر شخصيت تاريخى داشته باشد - از معاصران شاعر بوده باشد و اين نكتهاى است كه دكتر غنى نيز بدان اشاره كردهاند . يك برداشت ديگر ( كه درستتر به نظر مىرسد ) اين است كه شيخ جام را ، پير جام ، يعنى پير فروشندهى جام مى بدانيم كه همان پير مىفروش و پير مغان محبوب حافظ است . ( آقاى برگنيسى نيز در شرح خود به اين نكته اشاره كردهاند ) . بر اين اساس معناى بيت اين است كه : اى باد صبا برو و از جانب من با پير مىفروش تجديد ارادت كن و بگو كه حافظ همچنان بر عهد و پيمان خود باقى و مريد جام مى است ! ] 8 - دل شيدا ساقيا برخيز و در ده جام را * خاك بر سر كن غم ايّام را ساغر مى بر كفم نِهْ تا زِ بَر * بركشم اين دلق ازرقفام را گرچه بدنامىست نزد عاقلان * ما نمىخواهيم ننگ و نام را باده در ده ! چند از اين باد غرور ؟ * خاك بر سر نفس نافرجام را ! دود آه سينهى نالان من * سوخت اين افسردگان خام را محرم راز دل شيداى خود * كس نمىبينم ز خاص و عام را با دلآرامى مرا خاطر خوش است * كز دلم ، يكباره بُرد آرام را ننگرد ديگر به سرو اندر چمن * هر كه ديد آن سرو سيماندام را صبر كن حافظ به سختى روز و شب * عاقبت روزى بيابى كام را ! 1 - اى ساقى ، برخيز و جام شراب را بده و غم روزگار را خوار و بيچاره كن . [ يعنى برخيز تا با نوشيدن شراب ، غم روزگار را فراموش و بر آن غلبه كنيم . خاك بر سر كردن كنايه از خوار و زبون كردن است . ] 2 - جام شراب را به دستم بده ، تا از روى سرمستى ، اين جامهى كبود صوفيانه را كه نشانهى ريا و تزوير است ، از تن درآورم . 3 - گرچه نوشيدن شراب از ديد خردمندان موجب بدنامى است ، اما ما آبرو و ننگ و نام را