شمس الدين حافظ
58
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
4 - اگر پير مغان از تو بخواهد كه سجاده را با شراب رنگين كنى ، بپذير و دستور او را اجرا كن ؛ زيرا كه سالك ، از راه و رسم منزلهاى عشق به خوبى آگاه است . [ مقصود از سالك در اينجا ، عارفى است كه منازل وادى عشق را پيموده و مىتواند رهروان را هدايت كند . و چون راه و رسم منزلها را مىشناسد ، در آن چه مىگويد و مىخواهد ، حكمتى نهفته است . بنابراين اگر از تو انجام دادن كارى را بخواهد كه به ظاهر كفرآميز است ( مانند رنگين كردن سجاده با شراب ) ترديد و مخالفت مكن و آن چه را كه مىخواهد با رغبت انجام بده . ] 5 - در شبى تاريك ، كه بيم موج و گردابى ترسناك ، در جان ما نشسته ، آنان كه سبكبار در ساحل نشستهاند ، چگونه حال ما را در مىيابند ؟ [ شاعر ، براى نمايش دشوارىهاى راه عشق ، دريايى پرموج و خطر گرداب در شبى تاريك را ، به تصوير مىكشد كه در آن سالكان وادى عشق - يعنى صاحبان درد عشق - به دشوارى به سوى مقصد و مقصود راه مىپيمايند و بىدردان سبكبال و سبكبار بر ساحل نشستهاند و طبعا خبرى از حال راهيان وادى عشق ندارند . ] 6 - همهى كارهايى كه از روى خودسرى انجام دادم ، به بدنامى و رسوايى انجاميد . رازى كه نقل مجلسها و محفلهاست ، چگونه ممكن است پنهان بماند ؟ [ مقصود از كارهاى خودسرانه ، ظاهرا اعمال بر خلاف عرف جامعه و مطابق با خواست شخصى است ، براى بدنام شدن در نظر مردم و مورد ملامت قرار گرفتن ، كه شيوهى رايج صوفيان ملامتى ( - ملامتيه ) بوده است . و منظور از راز ، همين تظاهر به كارهاى خلاف است و بدنامى ، يعنى آشكار و افشا شدن راز . بنابراين ، همگان مىدانند كه حافظ تظاهر به خلاف مىكند و اين راز ، نقل محفلها و مجلسهاست . ] 7 - اى حافظ ؛ اگر خواستار حضور در پيشگاه دوست هستى ، هرگز از ياد او غافل مشو و هرگاه به ديدار آن كه دوستش مىدارى رسيدى ، دنيا را رها كن و آن را ناديده بگير . 2 - نغمهى رباب صلاحِ كار كجا و من خراب كجا ؟ * ببين تفاوتِ ره كز كجاست تا به كجا ! دلم ز صومعه بگرفت و خرقهى سالوس * كجاست دير مغان و شرابِ ناب كجا ؟ چه نسبت است به رندى صلاح و تقوا را ؟ * سماعِ وعظ كجا ، نغمهى رَباب كجا ؟ ز روىِ دوست دلِ دشمنان چه در يابد * چراغِ مرده كجا ، شمع آفتاب كجا ؟ چو كُحل بينش ما خاكِ آستان شماست * كجا رويم بفرما از اين جناب كجا ؟