شمس الدين حافظ
49
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
نكتهى پنجم - انديشهى حافظ بحث و فحث در انديشهى حافظ ، در اين مقدمهى مختصر نمىگنجد . فقط بايد اشاره كنم كه در آن بستر اجتماعى ، فرهنگى و سياسى كه پيشتر بدان اشاره شد ، حافظ به زندگى به ديدهى بىاعتبارى مىنگرد و معتقد است كه اعتمادى نيست بر كار جهان / بلكه بر گردون گردان نيز هم ! همهى امور را در مظانّ شك و ترديد مىنگرد . از دايرهى مينا ، خونين جگر است ، دلش آكنده از رازهاست ؛ اما محرم راز دل شيداى خود ، كس نمىبيند ز خاص و عام را ، هر چه به گذشته مىنگرد - چه گذشتهى تاريخى سرزمين خود و چه گذشته زندگىاش در شيراز - جز حسرت حاصلى نمىيابد . در كسى يارى و مهربانى نمىبيند و افسوس مىخورد كه مهربانى كى سرآمد ، دوست داران را چه شد ؟ در چنين جوّى ، به اين باور مىرسد كه : عشق و شباب و رندى ، مجموعهى مراد است ! و بنابراين ، ما را به شادى و وارستگى و افكندن طرحى نو در زندگى دعوت مىكند : بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم * فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم چو در دست است رودى خوش ، بزن مطرب سرودى خوش * كه دستافشان غزلخوانيم و پاكوبان سراندازيم ! نوشيدن باده و گريز از ننگ و نام را ، راه گريز از اين فضاى مسموم مىداند . ساقيا برخيز و در ده جام را * خاك بر سر كن غم ايام را ! گرچه بدنامى است پيش عاقلان * ما نمىخواهيم ننگ و نام را ! از تزوير و ريا و دورنگى سخت بيزار است و پيوسته با شعر و زندگى خود با آن مىستيزد معتقد است كه واعظان و زاهدان و صوفيان رسمى همه رياكارند : واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مىكنند * چون به خلوت مىروند آن كار ديگر مىكنند مشكلى دارم ز دانشمند مجلس بازپرس * توبهفرمايان چرا خود توبه كمتر مىكنند ؟ نه تنها زاهدان ، حتى مفتى و محتسب هم اهل ريا و تزويرند :