شمس الدين حافظ
85
سفينه حافظ ( فارسى )
در سر زلف ندانم كه چه سودا دارى * كه بهم برزدهاى گيسوى مشكافشان را ملك آزادگى و كنج قناعت گنجيست * كه به شمشير ميسّر نشود سلطان را حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى * دام تزوير مكن چون دگران قرآن را [ صبح چون خمّار بزمآرا شود ميخانه را ] 11 * [ 1 ] شماره مسلسل 11 صبح چون خمّار بزمآرا شود ميخانه را * غلغل « 1 » آواز صراحى جان دهد مستانه را دور گردون آمده آخر درين محفل به من * ساقيا برخيز و پر ده آخرين پيمانه را
--> ( 1 ) آواز و صداى شراب يا آب ، موقع خروج از كوزه - با قاف نيز مىنويسند . [ 1 ] پاورقى غزل 11 - يكتائى اين غزل را اصيل مىداند و خلخالى احتمال قوى مىدهد كه از حافظ نباشد ، و در كمتر نسخهاى ديده شده است . اللّه اعلم !