شمس الدين حافظ

647

سفينه حافظ ( فارسى )

181 در غربت اگر كسى بماند ماهى * گر كوه بود از او نماند كاهى بيچاره غريب اگر چه سلطان باشد * چون ياد وطن كند برآرد آهى 182 گل را ديدم نشسته بر تخت شهى * گفتا بشنو راستى ار مرد رهى من طفلم و بىگنه مرا مىسوزند * اى واى به تو كه پيرى و پرگنهى پايان حافظ ورق سخن‌سرائى طى كن * وين ناقه تزوير و ريائى پى كن خاموش نشين كه وقت خاموشى تست * دم دركش و جام عيش را پرمى كن