شمس الدين حافظ
632
سفينه حافظ ( فارسى )
37 در بحر دل ماست بسى در نهفت * وا حسرت اگر چنين بماند ناسفت درديكه توان گفت كه گريد زان درد * فرياد ز دردى كه از او نتوان گفت 38 نى قصهء آن شمع چگل بتوان گفت * نى حال دل سوختهدل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آنست كه نيست * يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت 39 همچون گل زرد زرد رويم ز غمت * همچون گل سرخ موج خونم ز غمت همچون گل صدبرگ بوم تو در تو * مانند بنفشه سرنگونم ز غمت