شمس الدين حافظ
620
سفينه حافظ ( فارسى )
اقبال كه باد با تو دايم * در بزم رهينه پرده دارت آراسته چون بهشت گيتى * از كوشش تيغ آبدارت تا چرخ بپاست دور دورت * تا دهر بجاست كار كارت جاويد بعون جاه و عزت * بادا همه چيز بر قرارت آسوده چو حافظند خلقى * در سايهء بخت كامكارت كارت همه حفظ ملك و دين باد * تا باد هميشه اين چنين باد ك - ترجيع بند 1 - اى داده بباد ، دوستدارى * اين بود وفا و عهد يارى آخر دل ريش دردمندم * تا چند بدست غم سپارى از زلف تو حاصلى نديدم * جز شيفتگى و بىقرارى اى جان عزيز بر ضعيفان * تا چند كنى جفا و خوارى هر چند كه سوختى بجورم * كردم من خسته سازگارى گفتم مگر از سر ترحم * دست از ستم و جفا بدارى چون نيست اميد آنكه روزى * بر عاشق خسته رحمت آرى آن به كه ز صبر رخ نتابم * باشد كه مراد دل بيابم 2 - اى ساقى از آن مى شبانه * در ده دو سه جام عاشقانه تا در سر من ز عقل باقيست * از دست مده مى مغانه برداشتهاند صوت داود * مرغان چمن ز آشيانه اى مطرب ما تو نيز يكدم * مگذار ز كف دف و چغانه بر گوى به ياد وصل جانان * چون عود بسوز دل ترانه مى نوش تو حافظا به شادى * تا چند خورى غم زمانه ديريست كه آتش غم دل * در سينه همىكشد زبانه