شمس الدين حافظ

617

سفينه حافظ ( فارسى )

ى - تركيب بند 1 - دل شوق لبت مدام دارد * يا رب ز لبت چه كام دارد جان شربت مهر و بادهء شوق * در ساغر دل مدام دارد سودائى زلف يار دائم * در دام بلا مقام دارد تا صيد كند دلى به شوخى * بر گل ز بنفشه دام دارد آخر نرسد كه بازپرسم * كان دلبر ما چه نام دارد با يار كجا نشيند آن كاو * انديشه ز خاص و عام دارد خرم دل آن‌كسىكه صحبت * با يار على الدوام دارد حافظ چو دمى خوشست و مجلس * اسباب طرب تمام دارد بنشين و بگوى ترك هستى * برخيز و برآر سر بمستى 2 - ساقى اگرت هواست بانى * جز باده ميار پيش ماهى سجاده و خرقه در خرابات * به فروش و بيار جرعهء مى گر زنده‌دلى شنو ز مستان * در گلشن جان صداى يا حى با درد در آ ببوى درمان * كونين نگر ز عشق لا شى « 1 » اسرار دل است در ره عشق * آواز سماع و نالهء نى يك مفلس پاك‌باز در عشق * بهتر ز هزار حاتم طى سلطان صفت آن بت پريوش * مىآمد و خلق شهر از پى مردم نگران به روى خوبش * وز شرم روان ز عارضش خوى عاشق ز غم تو چند نالد * آخر دل من شكسته تا كى بنشينم و با غم تو سازم * جان در سروكار عشق بازم با درد و غم تو يار باشم * وز عيش جهان كنار باشم

--> ( 1 ) نسخه‌بدل : كاين جمله بنزد عشق لا شى .