شمس الدين حافظ

584

سفينه حافظ ( فارسى )

چو بنياد عمرست ناپايدار * بنقد اين نفس را غنيمت شمار كسى را كه دستت رسد دست گير * كه فردا همان باشدت دستگير نمانده‌ست پرويز فيروز بخت * كه افكنده چرخش ز فيروزه تخت شه دادگستر كه ناگه بمرد * نگر اى برادر كه با خود چه برد تو نيز آنچه كارى همان بدروى * چنان كامدى باز بيرون روى رهايى نيابد كس از شست خاك * كه بر خاك ننشست از دست خاك به اين گنبد سبز چندين مناز * كه هم مهره‌بازست و هم حقه‌باز [ 1 ] ساقىنامهء 8 بده ساقى آن آب افشرده را * بيا زنده ساز اين دل مرده را كه هر پاره خشتى كه بر منظريست * سر كيقبادى و اسكندريست هر آن گل كه در گلستانى بود * مه عارض دلستانى بود هر آن شاخ سروى كه در گلشنيست * قد دلبرى زلف سيمين‌تنيست شنيدم كه شوريده اى مىپرست * بخمخانه مىگفت و جامى بدست كه يابد از اين كرسى زرنشان * بدين سفره بيرون ز دو نان ، دو ، نان بجز خون شاهان در اين طشت نيست * بجز خاك خوبان در اين دشت نيست كه هركس در او دور گردون بود * ز گردون درونش پر از خون بود بده ساقى آن تلخ شيرين‌گوار * كه شيرين بود باده از دست يار كه دارا كه داراى آفاق بود * بدارندگى در جهان طاق بود چو زين دار شش‌در برون بر درخت * نبودش بجز گور و تابوت تخت اگر هوشمندى بيا باده نوش * چو نوشى دمى باده ، آيى به هوش

--> [ 1 ] پاورقى ساقىنامهء 7 - قدسى ضمن اضافه نمودن بيت چهارم اين ساقىنامه مىگويد : « در نسخه موقوفه بر بقعه خواجه رحمة الله عليه اين بيت ديده شد ق » .