شمس الدين حافظ

573

سفينه حافظ ( فارسى )

مغنى بزن آن نوآيين سرود * بگو با حريفان به آواز رود كه از آسمان مژدهء فرصتست * مرا بر عدو عاقبت نصرتست مغنى نواى طرب ساز كن * بقول و غزل قصه آغاز كن كه بار غمم بر زمين دوخت پاى * بضرب اصولم برآور ز جاى مغنى از اين پرده نقشى برآر * ببين تا چه گفت از درون پرده‌دار مغنى ملولم دو تائى بزن * به يكتائى او كه تائى « 1 » بزن در اين پرده چون عقل را بار نيست * بجز مستى و بيخودى كار نيست چنان بركش آهنگ خنياگرى « 2 » * كه ناهيد چنگى برقص آورى مغنى دف و چنگ را ساز ده * به آئين خوش نغمه آواز ده رهى زن كه صوفى به حالت رود * بمستى وصالش حوالت رود مغنى بيا با منت جنگ نيست * كفى بر دفى زن گرت چنگ نيست شنيدم كه چون غم رساند گزند * خروشيدن دف بود سودمند مغنى كجائى كه وقت گلست * ز بلبل چمنها پر از غلغلست همان به كه خونم به جوش آورى * دمى چنگ را در خروش آورى مغنى بيا عود را ساز كن * نوآئين نوائى نو آغاز كن بيك نغمه درد مرا چاره ساز * دلم نيز چون خرقه صدپاره ساز مغنى چه باشد كه لطفى كنى * زنى آتشى در دلم افكنى برون آرى از فكر خود يك‌دمم * بهم بر زنى خانمان غمم مغنى كجائى نوائى بزن * بما بينوايان صلائى بزن چو خواهد شدن عالم از ما تهى * گدائى بسى به ز شاهنشهى مغنى بگو قول و بردار ساز * كه بيچارگان را توئى چاره ساز تو بنماى راه عراقم برود * كه بنمايم از ديده من زنده‌رود

--> ( 1 ) « تا » « بمعنى » « تار » كه سيم روى ساز باشد . مثل يكتائى و دوتائى ( 2 ) آوازه‌خوانى و سرودخوانى .