شمس الدين حافظ

569

سفينه حافظ ( فارسى )

طراز « 1 » دوش رقيبت كه هست مار سرشت * به نيم‌جو مخر اى خواجه از متاع غرور چو آفتاب برآمد چراغ هرزه بكش * بجاى روز منور مجو شب ديجور بساط بزم سلاطين و بزم بىادبان * زهى خيال فساد و زهى كمال قصور جناب حشمت خورشيد از آن رفيع ترست * كه گويم از رخ او باد چشم شب‌پره دور به آن بود كه بعيب كسان نپردازم * كه چرخ حادثه‌زايست و روزگار غيور دلا دگر چه كرامت ز بخت مىطلبى * چه به ز سلطنت كنج فقر و گنج حضور و ز زانكه زادهء طبع نهادشان بكرست * نزاع نيست و ليكن ببكريش مستور به گوش مردم ايام ما چو بانگ حمار * سماع نغمهء داودى است و صوت زبور از آن اديب مميز كه در لغت فردست * سؤال كن كه سفرجل « 2 » به است يا زعرور « 3 »

--> ( 1 ) طريقه و روش - زينت و نقش و نگار ( 2 ) به گلابى و به ، سفرجل گويند . ( 3 ) زعرور كه به فارسى علف خرس گويند گياه صحرائى است ميوهء كوچك سرخ رنگ دارد كه در طب براى معالجهء اسهال و قولنج به كار مىرود .