شمس الدين حافظ
552
سفينه حافظ ( فارسى )
قصيدهء سوم - در مدح اولياء و انبياء ثنا گويم كريمى را كه بىمثلست و بىهمتا * پس از آن نعت « 1 » پيغمبر ز جان و دل كنم انشا محمّد حامد و احمد بشير و طيب و طاهر * نصير و ناصر و عالم سراج « 2 » و ماحى و و الا چراغ دودهء آدم مراد جملهء عالم * اساس دين ازو محكم بناى شرع زو برپا نخستين نقطهء فطرت وجودت گشته در خلقت * انيس وحدت و خلوت نموده در شب اسرى « 3 » چو رفت آن خواجهء عالم از اين فيروزهگون تارم * خليل و موسى و آدم گرفته در پيش صد جا ز عشق روى شهرآرا ببوى زلف مشگآسا * همه كرّ و بيان واله همه روحانيان شيدا ره از شمشير برّانتر براق « 4 » از برق پرّانتر * ز شير شرزه غرّانتر فكندهء در فلك آوا به سدره « 5 » جبرئيل از ره عنان بر تافته ناگه * كه اى بر آفرينش شه ندارم بيش ازين بارا ازينجا گر سرافرازم و گر ره بيشتر تازم * بسوزد بال پروازم به زير افتم از آن بالا از آنجا پادشهوارش نجست اندوه و آزارش * برفرف « 6 » برد جبارش « 7 » بعرش و مسند و الا گذشت از عرش چون شاهى خرامان رفت چون ماهى * پديد آمد بناگاهى مقام قرب او ادنى مقامى سخت با هيبت چه گويم عالم وحدت * پر از تعظيم و پروحشت دو تا بر درگه يكتا خطاب مستطاب از حق رسيد اى بندهء مطلق * منم جبار جان الحق ثناگو بر من از مبدأ زبان بگشود از فرمان كه اى سلطان سلطانان * ثنايت را شمر نتوان كه بيرونست از احصا « 8 » چه داند فهم انسانى كمال عزّ سبحانى « 9 » * ثنا بر خود تو بتوانى كه هستى عالم الاسما
--> - هدايت . اقتدى - تقليد . هدى - راستى . وغا - خروش و غوغاى جنگى ( رجز خوانى ) موقف - محل توقف ، جاى ايستادن . كرب - بفتح كاف و سكون را يعنى غم و غصه . قدوه پيشوا و مقتدا . ( 1 ) ستايش ، مدح ( 2 ) چراغ ( 3 ) شب معراج ( 4 ) نام اسب پيغمبر كه شب معراج بر آن سوار بود ( 5 ) درختى است در بهشت يا سمت راست عرش كه به آن سدرة المنتهى نيز گويند ( 6 ) دامن خرگاه ، فرش و بساط ( 7 ) از نامهاى كردگار بمعنى مسلط و قاهر و متكبر ( 8 ) دريافتن ، حفظ كردن ، سرشمارى ( 9 ) الهى ، ربانى