شمس الدين حافظ

541

سفينه حافظ ( فارسى )

هشدار كه گر وسوسهء نفس كنى گوش * آدم صفت از روضهء رضوان بدرآيى تا كى چو صبا بر تو گمارم دم همت * كز غنچه چو گل خرم و خندان بدرآيى در تيره‌شب هجر تو جانم بلب آمد * وقتست كه همچون مه تابان بدرآيى جان مىدهم از حسرت ديدار تو چون صبح * باشد كه چو خورشيد درخشان بدرآيى شايد كه بآبى فلكت دست نگيرد * گر تشنه‌لب از چشمهء حيوان بدرآيى در خانهء غم چند نشينى و ملامت * وقتست كه از دولت سلطان بدرآيى بر خاك درت بسته‌ام از ديده دو صد جوى * باشد كه تو چون سرو خرامان بدرآيى حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مصرى * بازآيد و از كلبهء احزان بدرآيى [ پديد آمد رسوم بىوفايى ] 94 * [ 1 ] شماره مسلسل 705 پديد آمد رسوم بىوفايى * نماند از كس نشان آشنايى برند از فاقه « 1 » نزد هر خسيسى * كنون اهل هنر دست گدايى كسى كو فاضلست امروز در دهر * نمىبيند ز غم يكدم رهايى و ليكن جاهلست اندر تنعم * متاع او بود هر دم بهايى اگر شاعر بگويد شعر چون آب * كه دل را زان فزايد روشنايى نبخشندش جوى از بخل و امساك * اگر خود فىالمثل باشد سنائى « 2 » خرد در گوش هوشم دوش مىگفت * برو صبرى بكن در بينوايى قناعت را بضاعت ساز و مىسوز * درين درد و عنا چون نى نوايى بيا حافظ بجان اين پند بشنو * كه گر از پا درافتى با سر آيى [ 491 به چشم كرده‌ام ابروى ماه‌سيمايى ] 95 شماره مسلسل 706 به چشم كرده‌ام « 3 » ابروى ماه سيمايى * خيال سبز خطى نقش بسته‌ام جايى زمام دل به كسى داده‌ام من مسكين * كه نيستش بكس از تاج و تخت پروايى

--> ( 1 ) فاقه - نادارى و تنگدستى ( 2 ) شاعر معروف سلطان محمود غزنوى . ( 3 ) به چشم كردن كنايه از « انتخاب نمودن و نشان كردن » مىباشد . [ 1 ] پاورقى غزل 94 - يكتائى اين غزل را اصيل مىداند و مىگويد اگر بنام شخص ديگرى در ديوانى ضبط شده اشتباه بوده و از حافظ مىباشد و در سودى نيز آمده است .