شمس الدين حافظ
525
سفينه حافظ ( فارسى )
نوشتهاند بر ايوان جنت المأوى « 1 » * كه هر كه عشوهء دنيا خريد واى بوى سخا نماند سخن طى كنيم بيا ساقى * بده به شادى روح و روان حاتم طى « 2 » شكوه سلطنت و حكم كى ثباتى داشت * ز تخت جم سخنى مانده است و افسر كى بخيل بوى خدا نشنود بيا حافظ * پياله گير و كرم ورز و الضمان على « 3 » [ 475 گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى ] 68 شماره مسلسل 679 گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى * چون نيك بديدم به حقيقت به از آنى شيرينتر از آنى بشكر خنده كه گويم « 4 » * اى خسرو خوبان كه تو شيرين زمانى تشبيهء دهانت نتوان كرد بغنچه * هرگز نبود غنچه به اين تنگ دهانى صد بار بگفتى كه دهم زان دهنت كام * چون سوسن آزاد چرا جمله زبانى گفتى كه دهم كامت و جانت بستانم * ترسم ندهى كامم و جانم بستانى چشم تو خدنگ از سپر جان گذرانيد * بيمار كه ديدست بدين سخت گمانى چون اشك بيندازيش از ديدهء مردم * آن را كه دمى از نظر خويش برانى گر سرو بماند از قد و رفتار تو بر جاى * بخرام كه از سرو گذشتى بروانى در راه تو عاشق چو قلم كرد ز سر پا * چون نامه چرا يكدمش از لطف نخوانى « 5 » از پيش مران حافظ غمديدهء خود را * كز عشق رخت داد دل و دين و جوانى [ چه قامتى كه ز سر تا قدم همه جانى ] 69 * شماره مسلسل 680 چه قامتى كه ز سر تا قدم همه جانى * چه صورتى كه به هيچ آدمى نمىمانى
--> ( 1 ) بهشتى كه جايگاه است ( 2 ) مردى از قبيله طى كه به سخاوت و جوانمردى معروف بوده است ( 3 ) من ضامن هستم . ( 4 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : « در عشق توام شهره چو فرهاد و عجب نيست » ( 5 ) اين بيت در سودى بعنوان مقطع آمده و بجاى « عاشق » ، « حافظ » قرار داده شده و بيت مقطع فوق را ديگر ندارد .