شمس الدين حافظ
500
سفينه حافظ ( فارسى )
چون توئى نرگس باغ نظر اى چشم و چراغ * سر چرا بر من دلخسته گران مىدارى دين و دل رفت ولى راست نيارم گفتن * كه من سوختهدل را تو بر آن مىدارى تا صبا بر گل و بلبل ورق حسن تو خواند * همه را شيفته و دلنگران مىدارى ساعد آن به كه بپوشى « 1 » چو تو از بهر نگار * دست در خون دل پرهنران مىدارى مگذران روز سلامت بملامت حافظ * چه توقع ز جهان گذران مىدارى [ 443 چو سرو اگر بخرامى دمى بگلزارى ] 32 شماره مسلسل 643 چو سرو اگر بخرامى دمى بگلزارى * خورد ز غيرت روى تو هر گلى خارى ز كفر زلف تو هر حلقهاى و آشوبى * ز سحر چشم تو هر گوشهاى و بيمارى نثار خاك رهت نقد جان من هر چند * كه نيست نقد روان را بر تو مقدارى مرو چو بخت من اى چشم مست يار بخواب * كه در پى است ز هر سوت آه بيدارى دلا هميشه مزن راى « 2 » زلف دلبندان * چو تيره راى شوى كى گشايدت كارى سرم برفت و زمانى بسر نرفت اين كار * دلم گرفت و نبودت غم گرفتارى چو نقطه گفتمش اندر ميان دايرهاى * بخنده گفت كه حافظ چه جاى پرگارى « 3 »
--> ( 1 ) در بعضى نسخ « نپوشى » ذكر شده ( سودى بپوشى آورده و مىگويد در اينجا غرض از نگار نقش و نگار دست است نه محبوب ) . ( 2 ) در بعضى نسخ لاف است با كمى دقت در معنى بيت واضح مىشود كه متن صحيح است و تيره راى شدن يعنى فكر پريشان و انديشه تاريك داشتن است و چون زلف يار سياه و تاريك است فكر آن انديشه را تاريك مىكند ( 3 ) گويا از پرگار مقصود حافظ تدبير و طرح و قصد و نيرنگ است ضمنا اين مصرع در پژمان « بخنده گفت كه اى حافظ اين چه پرگارى » و در سودى : « بخنده گفت كه حافظ تو در چه پرگارى » آمده است در هر صورت غرض در چه جاى پرگار بودن يعنى حيران و سرگردان بودن است .