شمس الدين حافظ

498

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 448 اى كه در كوى خرابات مقامى دارى ] 29 شماره مسلسل 640 اى كه در كوى خرابات مقامى دارى * جم وقت خودى ار دست به جامى دارى اى كه با زلف و رخ يار گذارى شب و روز * فرصتت باد كه خوش صبحى و شامى دارى اى صبا سوختگان بر سر ره منتظرند * اگر از يار سفر كرده پيامى دارى بوى جان از لب خندان قدح مىشنوم * بشنو اى خواجه تو گر زانكه مشامى دارى كامى « 1 » ار مىطلبد از تو غريبى چه شود * توئى امروز درين شهر كه نامى دارى خال سرسبز تو خوش دانه عيشست ولى * بر كنار چمنش وه كه چه دامى دارى چون بهنگام وفا گرچه ثباتيت نبود * مىكنم شكر كه بر جور دوامى دارى مهربان شد فلك و ترك جفاكارى كرد * توئى اى جان كه درين شيوه خرامى « 2 » دارى اى كه با وصل دلارام گزيدى خلوت * بغنيمت شمر اين لحظه كه كامى دارى بس دعاى سحرت حارس « 3 » جان خواهد بود * تو كه چون حافظ شب‌خيز غلامى دارى [ 449 اى كه مهجورى عشّاق روا مىدارى ] 30 شماره مسلسل 641 اى كه مهجورى عشّاق روا مىدارى * عاشقان را زبر خويش جدا مىدارى تشنهء باديه « 4 » را هم به زلالى « 5 » درياب * به اميدى كه درين ره به خدا مىدارى دل ربودى و بهل « 6 » كردمت اى جان ليكن * به از اين دار نگاهش كه مرا مىدارى ساغر ما كه حريفان دگر مىنوشند * ما تحمل بكنيم ار تو روا مىدارى

--> ( 1 ) در بعضى نسخ « نامى » بجاى « كامى » نوشته شده . ( 2 ) خرام يعنى بناز و وقار و عشوه راه رفتن ( 3 ) در بعضى « حارث » نوشته‌اند ، بمعنى زارع و كشاورز كه در اينجا غلط و حارس بمعنى پاسبان و نگهبان صحيح مىباشد . ( 4 ) باديه ، بيابان و صحرا - ( 5 ) آب صاف و گوارا و بىغش و زلال خضر بمعنى آب‌حيات است . ( 6 ) بهل كردن يعنى بخشيدن و عفو كردن و قرض خود را ادا نمودن .