شمس الدين حافظ

403

سفينه حافظ ( فارسى )

بخت ار مدد كند كه كشم رخت سوى دوست * گيسوى حور گرد فشاند ز مفرشم شيراز معدن لب لعلست و كان حسن * من جوهرى مفلس از آن رو مشوشم « 1 » از بس‌كه چشم مست در اين شهر ديده‌ام * حقا كه مى نمىخورم اكنون و سر خوشم شهريست پركرشمه و خوبان ز شش جهت * چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم گفتى ز سرّ عهد ازل نكته‌اى بگوى * آنكه بگويمت كه دو پيمانه در كشم واعظ ز تاب « 2 » فكرت بىحاصلم بسوخت * ساقى كجاست تا زند آبى بر آتشم حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست * آيينه‌اى ندارم از آن آه مىكشم [ 1 ] [ 340 گرچه از آتش دل چون خم مى در جوشم ] 37 شماره مسلسل 491 گرچه از آتش دل چون خم مى در جوشم * مهر بر لب زده خون مىخورم و خاموشم قصد جانست طمع در لب جانان كردن * تو مرا بين كه در اين كار بجان مىكوشم من كى آزاد شوم از غم دل چون هر دم * هندوى زلف بتى حلقه كند در گوشم حاش للّه كه نيم معتقد جام و سبو * اين‌قدر هست كه گهگه قدحى مىنوشم هست اميدم كه على رغم عدو روز جزا * فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت * ناخلف باشم اگر من بجوى نفروشم « 3 » خرقه‌پوشى من از غايت ديندارى نيست * پرده‌اى بر سر صد عيب نهان مىپوشم من كه خواهم كه ننوشم بجز از رواق خم « 4 » * چكنم گر سخن پير مغان ننيوشم « 5 »

--> ( 1 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : من جوهرى مفلسم ايرا مشوشم ( ايرا يعنى از براى آن و از اين جهت ) . ( 2 ) حرارت و اضطراب ( 3 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : « من چرا باغ جهان را بجوى نفروشم » و در بعضى ديگر چنين : « من چرا ملك جهان را بجوى نفروشم » ( 4 ) راوق ظرفى كه در آن شراب را صاف كنند و به آن پالونه هم گويند و نيز بمعنى خود شراب هم آمده است . ( 5 ) گوش ندهم . [ 1 ] تفأل - خلخالى در حافظنامه مىنويسد : شش تن از بانوان شيراز كه مدعى مىشوند حافظ آن يكى را دوست دارد ، بر سر مزار حافظ رفته تفأل مىزنند و غزل فوق ( 36 ) آمده مرافعه قطع مىگردد .