شمس الدين حافظ

385

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 316 زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم ] 8 شماره مسلسل 362 زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم * ناز بنياد مكن تا نكنى بنيادم رخ بر افروز كه فارغ كنى از برگ گلم * قد بر افراز كه از سرو كنى آزادم زلف را حلقه مكن تا نكنى در بندم * طره را تاب مده تا ندهى بر بادم شهرهء شهر مشو تا ننهم سر در كوه * شور شيرين منما تا نكنى فرهادم مى مخور با دگران تا نخورم خون جگر * سر مكش تا نكشد سر بفلك فريادم چون فلك جور مكن تا نكشى عاشق را * رام شو تا بدمد طالع فرخزادم سرم از دست بشد وصل تو ننمود جمال * دست گيرم كه ز هجر تو ز پا افتادم يار بيگانه مشو تا نبرى از خويشم * غم اغيار مخور تا نكنى ناشادم رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس * تا به خاك در آصف نرسد فريادم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را * يا دهر قوم مكن تا نروى از يادم حافظ از جور تو حاشا كه بنالد روزى * من از آن روز كه در بند توام آزادم « 1 » [ 317 فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم ] 9 شماره مسلسل 463 فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه درين دامگه حادثه چون افتادم من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد درين دير خراب‌آبادم سايهء طوبى و دلجوئى حور و لب حوض * بهواى سر كوى تو برفت از يادم نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار * چكنم حرف دگر ياد نداد استادم كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتى بچه طالع زادم تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق * هر دم آيد غمى از نو بمباركبادم گر خورد خون دلم مردمك ديده رواست * كه چرا دل به جگر گوشهء مردم دادم

--> ( 1 ) اين مصرع مال سعدى است كه بيت كامل آن اينست : من از آن‌روز كه در بند توام آزادم * پادشاهم كه بدست تو اسير افتادم