شمس الدين حافظ

364

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 294 در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ] 4 شماره مسلسل 429 در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع * شب‌نشين كوى سربازان ور ندانم چو شمع كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت * تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع بىجمال عالم‌آراى تو روز من شبست * با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع رشتهء صبرم بمقراض غمت ببريده شد * همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع گر كميت « 1 » اشك گلگونم نبودى گرم‌رو * كى شدى روشن بگيتى راز پنهانم چو شمع روز و شب خوابم نمىآيد به چشم غم‌پرست * بس كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع در ميان آب و آتش همچنان سرگرم تست * اين دل زار و نزار و اشكبارانم چو شمع در شب هجران مرا پروانهء « 2 » و صلى فرست * ورنه از آهم جهانى را بسوزانم چو شمع سرفرازم كن شبى از وصل خود اى ماهرو * تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع همچو صبحم يك‌نفس باقيست بىديدار تو * چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع آتش مهر ترا حافظ عجب در سر گرفت * آتش دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع

--> ( 1 ) كميت بضم كاف و فتح ميم يعنى اسبى كه رنگش بين سياهى و سرخى باشد ، شراب را هم مىگويند چون رنگش بين سياهى و سرخى است و كميت بفتح كاف و تشديد يا يعنى اندازه و مقدار و شمارش . در اينجا همان اسب مقصود است . ( 2 ) جواز و اجازه‌نامه .