شمس الدين حافظ

352

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 289 مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش ] 20 شماره مسلسل 409 مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش * ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش دلبرم شاهد و طفلست ببازى روزى * بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش چارده‌ساله بتى چابك و شيرين دارم * كه بجان حلقه‌به‌گوشست مه چاردهش من همان به كه از و نيك نگهدارم دل * كه به دو نيك نديدست و ندارد نگهش بوى شير ، از لب همچون شكرش مىآيد * گرچه خون مىچكد از شيوهء چشم سيهش در پى آن گل نورسته دل ما يا رب * خود كجا شد كه نديديم درين چندگهش يار دلدار من ار قلب بدين‌سان شكند * ببرد زود به سردارى خود « 1 » پادشهش جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانهء در * صدف ديدهء حافظ شود آرامگهش [ بجد و جهد چو كارى نمىرود از پيش ] 21 * شماره مسلسل 410 بجد و جهد چو كارى نمىرود از پيش * بكردگار رها كرده به مصالح خويش بپادشاهى عالم فرونيارد سر * اگر ز سرّ قناعت خبر شود درويش ز سنگ تفرقه خواهى كه منحنى نشوى * مشو بسان ترازو تو در پى كم‌وبيش رياى زاهد سالوس « 2 » جان من فرسود * قدح بيار و بنه مرهمى بر اين دل ريش بنوش باده كه قسّام صنع « 3 » قسمت كرد * در آفرينش ز انواع نوشدارو و نيش ريا « 4 » حلال شمارند و جام باده حرام * زهى طريقت و ملت زهى شريعت و كيش بدلربائى اگر خود سرآمدى چه عجب * كه نور حسن تو بود از اساس عالم بيش

--> ( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « به سردارى خود » ، جاندارى خود نوشته شده است و جاندار يعنى سرباز و سلاحى و محافظ . ( 2 ) سالوس يعنى چرب زبان و فريبنده . ( 3 ) صنع بمعنى ساختن و آفريدن و بمعنى رزق و احسان و نيكى نيز هست . ( 4 ) عقيده دارم كه « ريا » صحيح است و در قدسى هم ريا آمده ولى در اغلب نسخ و در افواه عامه « ربا » است .