شمس الدين حافظ
344
سفينه حافظ ( فارسى )
گر آن شيرين پسر خونم بريزد * دلا چون شير مادر كن حلالش چرا حافظ چو مىترسيدى از هجر * نكردى شكر ايام وصالش [ 280 چو برشكست صبا زلف عنبرافشانش ] 10 شماره مسلسل 399 چو برشكست صبا زلف عنبرافشانش * بهر شكسته كه پيوست تازه شد جانش كجاست همنفسى تا كه شرح غصه دهم * كه دل چه مىكشد از روزگار هجرانش بريد صبح وفانامهاى كه برد بدوست * ز خون ديدهء ما بود مهر عنوانش زمانه از ورق گل مثال روى تو ساخت « 1 » * ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش بسى شديم و نشد عشق را كرانه پديد * تبارك الله « 2 » ازين ره كه نيست پايانش جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد * كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش دلم كه مهر تو از غير تو نهان مىداشت * ببين كه ديده كند فاش پيش يارانش بدين شكستهء بيت الحزن « 3 » كه مىآرد * نشان يوسف دل از چه زنخدانش « 4 » بگيرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم * كه داد من بستاند مگر ز دستانش « 5 » سحر به طرف چمن مىشنيدم از بلبل * نواى حافظ خوش لهجهء غزلخوانش « 6 » [ 281 يا رب آن نوگل خندان كه سپردى بمنش ] 11 شماره مسلسل 400 يا رب آن نوگل خندان كه سپردى بمنش * مىسپارم به تو از چشم حسود چمنش
--> ( 1 ) در بعضى نسخ « بست » نوشته ( 2 ) تباركالله يعنى پاك و منزه است خدا و در مورد مدح و تعجب استعمال مىشود ( 3 ) بيت الحزن يعنى خانه غم و اندوه و مخصوص حضرت يعقوب است ( 4 ) در قدسى اين بيت اضافه است : نشد ز زلف پريشان او كس آشفته * چنين كه شد دل مسكين من پريشانش ( 5 ) در پژمان مصرع چنين است : « كه سوخت حافظ بيدل ز مكر و دستانش » دستان در اينجا بمعنى مكر و حيله و تزوير است ( 6 ) در قدسى مقطع زير در حاشيه نوشته شده : تلاوتى كه بصبح و بشام حافظ راست * رسد به سرحد غفران بوقت غفرانش