شمس الدين حافظ

276

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 217 مسلمانان مرا وقتى دلى بود ] 158 شماره مسلسل 300 مسلمانان مرا وقتى دلى بود * كه با او گفتمى گر مشكلى بود دلى همدرد و يارى مصلحت بين * كه استظهار « 1 » هر اهل دلى بود من آشفته را در هر بلائى * رفيق كاردانى قابلى بود بگردابى چو مىافتادم از غم * بتدبيرش اميد ساحلى بود ز من ضايع شد اندر كوى جانان * چه دامنگير يا رب منزلى بود به حال اين پريشان رحمت آريد * كه وقتى كاردان كاملى بود مرا تا عشق تعليم سخن كرد * حديثم نكتهء هر محفلى بود هنر « 2 » بىعيب حرمان نيست ليكن * ز من محروم‌تر كى سائلى بود سرشكم در طلب درها فشانيد * ولى از وصل او بىحاصلى بود مگو ديگر كه حافظ نكته دانست * كه ما ديديم و محكم « 3 » جاهلى بود [ 218 در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود ] 159 شماره مسلسل 301 در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود * تا ابد جام مرادش همدم جانى بود من همان ساعت كه از مىخواستم شد توبه كار * گفتم اين شاخ ار دهد بارى ، پشيمانى بود خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن « 4 » بدوش * همچو گل بر خرقه رنگ مى ، مسلمانى بود ؟ خلوت ما را فروغ از عكس جام باده باد * زانكه كنج اهل دل بايد كه نورانى بود بىچراغ جام در خلوت نمىيارم نشست * وقت گل مستورى مستان ز نادانى بود

--> ( 1 ) پشت گرمى ( 2 ) در اينجا هنر جانشين هنرمند شده است ( 3 ) در اينجا بمعنى سخت است . ( 4 ) گياهى است از طبقه زنبق داراى برگهاى بلند و باريك و گلهاى زيبا و خوشبو ( به رنگهاى زرد و كبود و سفيد و سفيد آن را سوسن آزاد گويند ) كه برگها مايل به طرف گلهاست به همين جهت بزاهد سجاده بدوش تشبيه كرده‌اند .