شمس الدين حافظ
269
سفينه حافظ ( فارسى )
آه از اين جور و تطاول كه درين دامگهست * واى از آن عيش و تنعم كه در آن محفل بود در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز * چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود دوش بر ياد حريفان بخرابات شدم * خم مىديدم و خون در دل و پا در گل بود بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق * مفتى عقل درين مسئله لا يعقل بود راستى خاتم فيروزه بواسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود ديدى آن قهقهه كبك خرامان حافظ * كه ز سر پنجهء شاهين قضا غافل بود [ 208 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود ] 147 شماره مسلسل 289 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود * گر تو بيداد كنى شرط مروت نبود ما جفا از تو نديديم و تو هم نپسندى * آنچه در مذهب ارباب فتوت نبود تا به افسون نكند جادوى چشم تو مدد * نور در سوختن شمع محبت نبود چو چنين نيك ز سر رشتهء خود بىخبرم * آن مبادا كه مددكارى و فرصت نبود هر كه آيينهء صافى نشد از زنگ « 1 » هوا * ديدهاش قابل رخسارهء حكمت نبود خيره « 2 » آن ديده كه آبش نبرد « 3 » گريه عشق * تيره آن دل كه درو نور مودت نبود چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست * نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود دولت از مرغ همايون طلب و سايهء او * زانكه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن * پير ما گفت كه در صومعه همت نبود حافظا علم و ادب ورز كه در مجلس شاه * هر كرا نيست ادب لايق صحبت نبود [ 209 قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود ] 148 شماره مسلسل 290 قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود * ورنه هيچ از دل بىرحم تو تقصير نبود يا رب آيينهء حسن تو چه جوهر دارد * كه در او آه مرا قوّت تأثير نبود
--> ( 1 ) چرك روى آيينه ، بمعنى زنگ و جرس هم آمده ( 2 ) تيره و تاريك باد ( 3 ) آبش تمام نشود از گريه عشق .