شمس الدين حافظ

242

سفينه حافظ ( فارسى )

پير ميخانه چه خوش گفت بدردىكش خويش * كه مگو حال دل سوخته با خامى چند حافظ از تاب رخ مهر فروغ تو بسوخت * كامگارا نظرى كن سوى ناكامى چند [ 183 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ] 112 [ 1 ] شماره مسلسل 254 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند * وندران ظلمت شب آب‌حياتم دادند بى خود از شعشعهء « 1 » پرتو ذاتم كردند * باده از جام تجلى « 2 » صفاتم دادند چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى * آن شب قدر كه اين تازه‌براتم دادند چون من از عشق رخش بى خود و حيران گشتم * خبر از واقعهء لات و مناتم « 3 » دادند من اگر كامروا گشتم و خوش‌دل چه عجب * مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند بعد از اين روى من و آينهء حسن نگار * كه در آنجا خبر از جلوهء ذاتم دادند هاتف « 4 » آن‌روز به من مژدهء اين دولت داد * كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند اين‌همه شهد و شكر كز سخنم مىريزد * اجر صبريست كزان شاخ نباتم دادند كيميائيست عجب بندگى پير مغان * خاك او گشتم و چندين درجاتم « 5 » دادند بحيات ابد آن‌روز رساندند مرا * خط آزادگى از حس مماتم دادند عاشق آن دم كه به دام سر زلف تو فتاد * گفت كز بند غم و غصه نجاتم دادند شكّر شكر به شكرانه بيفشان اى دل * كه نگار خوش و شيرين حركاتم دادند همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود * كه ز بند غم ايام نجاتم دادند

--> ( 1 ) پراكنده شدن نور روشنائى و آفتاب ( 2 ) جلوه‌گر شدن ( 3 ) لات و منات اسم دو بتى است كه اعراب قبل از اسلام مىپرستيدند ( 4 ) آوازدهنده‌اى كه صدايش شنيده مىشود ولى خودش ديده نشود ( 5 ) بيت زير در خلخالى هست ولى گمان نمىرود از حافظ باشد : من همان روز بديدم كه ظفر خواهم يافت * كه بر افسوس عدو صبر و ثباتم دادند [ 1 ] پاورقى غزل 112 - معروف است كه حافظ اين غزل را پس از چهل شب رياضت در جايگاهى در تنگ اللّه اكبر معروف به چاه مرتضىعلى شاه ، يا در بقعه بابا كوهى پس از خواب‌نما شدن در سحرگاهان سروده و اولين غزليست كه پس از آن شب گفته است . افسانه : نقل از حافظ شيرين سخن « افسانه - در افواه مشهور است كه خواجه عاشق دخترى بنام « شاخ نبات » شد و چون بواسطهء فقر خواجه ، وصال يار ميسر نمىگشت ، نذر كرد كه چهل شب جمعه به بقعه‌اى ( در بعضى منقولات آن مقام را چاه مرتضى على ( مرتاض على ) و بعضى ديگر « بابا كوهى » را نوشته‌اند ) برود و شب‌زنده‌دارى كند ( بعضى فقط يك شب را نوشته‌اند ، ادوارد براون ) حافظ عاشق چنين كرد و تا آنگاه خواندن و نوشتن نيز نمىدانست - چون شب چهلم فرا رسيد پس از رياضت خوابش برد در خواب حضرت امير المؤمنين ع را ديد كه ابواب خزاين غيب بر وى او گشود و ويرا در علوم و عرفان بمقامات عاليه رسانيد و فرمود كه حافظ قرآن خواهى بود ( بعضى نقل كنند كه قرآن را از پيش بلد بوده و ختم مىگرفت ) و زبانت به گفتن اشعار گويا خواهد شد - چون حافظ بيدار شد خود را شاعر و عارف يافت و بالبداهه به گفتن اين غزل پرداخت و شرح اين واقعه را بساخت » ( غزل 112 ) آقاى حمزه سردادور داستان نويس معاصر نيز داستان عشق حافظ و شاخ نبات را به صورت افسانه جذابى تهيه نموده‌اند . تفأل : تفألى را كه در يك شب يلدا در ايام صباوت آقاى دكتر محمد معين نياى پيرش براى او زده و غزل ( 112 ) فوق آمده است از زبان خود اديب محترم بشنويد : « صاحبدلان آن حلقه صفا به به و احسنت مىگفتند تا نوبت به من رسيد - گفتند تو هم نيتى كن تا به‌بينيم مقصودت برآورده مىشود يا نه ؟ مدتى دراز رنجور بودم جز بهبودى چيزى نمىخواستم همان را در نظر گرفتم كتاب را بگشود و در آغاز بخواند : دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند * وندر ان ظلمت شب آب‌حياتم دادند از نياى خود در خواستم دوباره بخواند ، خواند معنى آن را طلبيدم شرح داد ، پيش خود چندان تكرار كردم كه بر صحيفهء خاطرم نقش بست . آن شب بيت فوق ورد زبانم گشته بود چندان به خويش تلقين كردم كه بر اثر القاء بهبودى كامل يافته از آن پس نام « حافظ شيرين سخن » در قلب من جاى گرفت »