شمس الدين حافظ
161
سفينه حافظ ( فارسى )
بيا كه با سر زلفت قرار خواهم كرد * كه گر سرم برود برندارم از قدمت ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتى * كه لاله بردمد از خاك كشتگان غمت روان تشنهء ما را به جرعهاى درياب * چو مىدهند زلال خضر « 1 » ز جام جمت صبا ز روى تو با هر گلى حديثى كرد * رقيب كى ره غمّاز « 2 » داد در حرمت دلم مقيم در تست حرمتش مىدار * بشكر آنكه خدا داشتست محترمت هميشه وقت تو اى عيسى صبا خوش باد * كه جان عاشق دلخسته زنده شد بدمت كمينگهست و تو خوش تيز مىروى حافظ * مكن كه گرد برآيد ز شهره « 3 » عدمت [ 94 زان يار دلنوازم شكريست با شكايت ] 101 شماره مسلسل 127 زان يار دلنوازم شكريست با شكايت * گر نكتهدان عشقى خوش بشنو اين حكايت بىمزد بود و منت هر خدمتى كه كردم * يا رب مباد كس را مخدوم بىعنايت « 4 » رندان تشنهلب را آبى نمىدهد كس * گويا ولىشناسان « 5 » رفتند ازين ولايت در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كانجا * سرها بريده بينى بىجرم و بىجنايت اين راه را نهايت صورت كجا توان بست * كش صدهزار منزل بيشست در بدايت « 6 » چشمت بغمزه ما را خون خورد و مىپسندى * جانا روا نباشد خونريز را حمايت هر چند بردى آبم « 7 » رو از درت نتابم * جور از حبيب خوشتر كز مدعى رعايت اى آفتاب خوبان مىجوشد اندرونم * يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود * از گوشهاى برون آى اى كوكب هدايت از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود * زنهار ازين بيابان وين راه بىنهايت
--> ( 1 ) زلال يعنى صاف و گوارا و خضر يعنى سبز و تره سبز ، جاى سبز و خرم و خضر نام پيغمبرى است كه مصاحب حضرت موسى بوده و آبحيات نوشيده و عمر جاودانى دارد ، و مقصود از زلال خضر « آبحيات » است ( 2 ) اشارهكننده با چشم ( 3 ) شاه راه . ( 4 ) ارادت ( 5 ) كسانى كه براى مردم ارزش قائلند ( 6 ) اول ( 7 ) آب بمعنى آبرو ، حيثيت ، مقام و اعتبار .