شمس الدين حافظ

158

سفينه حافظ ( فارسى )

گر طمع دارى از آن جام مرصع « 1 » مى لعل * اى بسا در كه بنوك مژه‌ات بايد سفت تا ابد بوى محبت بمشامش نرسد * هر كه خاك در ميخانه برخساره نرفت در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا * زلف سنبل ز نسيم سحرى مىآشفت گفتم اى مسند جم ، جام جهان‌بينت كو * گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان * ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت * چكند سوز غم عشق نيارست « 2 » نهفت [ 1 ] [ 89 يا رب سببى ساز كه يارم به‌سلامت ] 96 شماره مسلسل 122 يا رب سببى ساز كه يارم به‌سلامت * بازآيد و برهاندم از چنگ ملامت خاك ره آن يار سفر كرده بياريد * تا چشم جهان‌بين كنمش جاى اقامت فرياد كه از شش « 3 » جهتم راه ببستند * آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت امروز كه در دست توام مرحمتى كن * فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت اى آنكه بتقرير و بيان دم زنى از عشق * ما با تو نداريم سخن خير و سلامت درويش مكن ناله ز شمشير احباء « 4 » * كاين طايفه از كشته ستانند غرامت در خرقه زن آتش كه خم ابروى ساقى * برمىشكند گوشهء محراب امامت حاشا كه من از جور و جفاى تو بنالم * بيداد لطيفان همه لطفست و كرامت كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ * پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت

--> ( 1 ) جواهرنشان ، گوهرنشان ( 2 ) نيارست ، نفى فعل « يارستن » است و در حقيقت نيارستن بمعنى نتوانستن و از عهده برنيامدن مىشود . ( 3 ) شمال - جنوب - مشرق - مغرب و فوق و تحت . ( 4 ) احبا بمعنى ، ياران و دوستان . [ 1 ] پاورقى غزل 95 - اين غزل اصيل است و در اغلب نسخ ديده شده است . مع‌ذلك بعضى آن را از حافظ نمىدانند .